سیر تحول سیاست خارجی آمریکا نسبت به افغانستان بر اساس نظریات ژئوپلتیک

نوع مقاله: مقاله مستقل پژوهشی

نویسندگان

1 دانشیار دانشگاه تهران

2 دانشجوی دکتری علوم سیاسی (مسائل ایران) دانشگاه تهران

3 دانشجوی دکتری و پژوهشگر جامعه المصطفی

چکیده

افغانستان به عنوان دولت حائل میان روسیه و اقیانوس هند و راه ترانزیت کالا از جنوب آسیا به آسیای مرکزی و اروپا از دیرباز در نظریات ژئوپلتیک اهمیت ویژه‌ای داشته به طوری که مورد توجه قدرت‌های زمان بوده است. با طرح دکترین انزواگرایی توسط مونروئه در سال 1823، آمریکا تا جنگ جهانی اول وارد تحولات بین‌المللی نگردید. با خروج ایالات متحده آمریکا از انزواگرایی و ورود به صحنه نظام بین‌الملل، این کشور نیز نه تنها با پی بردن به شاخصه‌های مادی ژئوپلتیک افغانستان، سیاست‌های خود را در این منطقه تنظیم نموده، بلکه با تکیه بر جنبه‌های نوین ژئوپلتیک اهمیت مضاعفی به افغانستان بخشیده است. این پژوهش سیاست خارجی آمریکا نسبت به افغانستان را بر اساس شاخصه های ژئوپلتیک در دوره‌های مختلف مورد بررسی قرار داده و نشان خواهد داد که آمریکا برای حفظ جایگاه خود در افغانستان از یک سو و رهایی از مفهوم استعمار سنتی کشورها مبتنی بر مولفه های جغرافیایی و اقتصادی ژئوپلتیک از سوی دیگر، به خلق مفهوم هارتلند ایدئولوژیک منطبق بر افغانستان پرداخته است.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


مقدمه

این مقاله می‌کوشد تا بر پایه نظریات معطوف بر ژئوپلتیک که نقش عوامل جغرافیایی را در سیاست مورد تاکید قرار می‌دهد، با روشی علّی، و تاریخی و توصیفی به بررسی دوره‌های مختلف سیاست خارجی آمریکا در برابر افغانستان بپردازد. پرسش اصلی مقاله آن است که «چه عواملی را می‌توان به عنوان مهم‌ترین عناصر تاثیرگذار بر سیاست خارجی آمریکا نسبت به افغانستان به شمار آورد؟» و فرضیه پاسخ دهنده به این پرسش نیز بیان می‌کند که «چه در دوران جنگ سرد و چه در دوران پساجنگ سرد، مهمترین عامل شکل‌دهنده به سیاست خارجی آمریکا نسبت به افغانستان، عامل ژئوپلیتیک این کشور عقب‌مانده بوده است.» برای آزمون این فرضیه، در کل سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا در قبال افغانستان را می‌توان به چهار مقطع تقسیم نمود که عبارتند از: مقطع اول 1945 تا 1979، مقطع دوم 1979 تا 1990، مقطع سوم 1991 تا 2000 و مقطع چهارم 2000 تا حال حاضر؛ که دو مقطع اول و دوم، در دوران جنگ سرد  و دو مقطع دوم و سوم در دوران پساجنگ سرد رخ داده است. سازمان مقاله نیز چنین است که در ابتدا مبانی نظری، آنگاه آزمون فرضیه و در نهایت نیز نتیجه‌گیری آمده است.

 

1. مبانی نظری: ژئوپلتیک

ژئوپلتیک که به عنوان علم مطالعه «نفوذ و تأثیرگذاری عناصر جغرافیایی بر اقدام سیاسی تعریف می شود.» بخشی از سنت واقع گرایی در روابط بین‌الملل بوده است. (قاسمی، 1390: 29) در طول نیمه اول قرن بیستم ژئوپلتیک عمدتاً به نقش عوامل جغرافیایی در تعیین سیاست خارجی کشورها اشاره داشت، لذا ژئوپلتیک در اوایل دوره شکل گیری یعنی بین سال‌های 1875 تا 1945 به عنوان ابزاری برای کسب قدرت، موضوع رقابت قدرت های استعماری قرار گرفت. (صفوی و شیخیانی، 1389: 3) اما با گذشت زمان، مفهوم جغرافیا محور ژئوپلتیک، ابعاد جدید یافت. نگاهی به نظریات مطرح شده در حوزه ژئوپلتیک روشنگر تغییر و تحولات در این مفهوم است.

با نظریه پردازی آلفرد تایر ماهان[1] در نیمه دوم قرن نوزده، ژئوپلتیک جلوه ای آشکار یافت. وی با اهمیت بخشی به نظریه قدرت دریایی، معتقد بود سرزمین های دارای موقعیت دریایی مناسب، کشورهای قدرتمندی هستند. (ملکوتیان، 1383: 36-35) وی سلطه بر دریاها به خصوص تنگه های راهبردی را برای وجود قدرت های بزرگ ضروری می دانست. (صفوی و شیخیانی، 1389: 3) ماهان نخستین کسی بود که با تأکید بر قدرت دریایی و کنترل آمریکا بر باریکه تازه احداث شده پاناما، سیاستگذاری آمریکا را تحت تأثیر قرار داد. (هیل، 1387: 235)

با این وجود تئوری هارتلند را باید سرآغاز همه بحث های ژئوپلتیک دانست؛ که از سوی سر هلفورد مکیندر[2] در سال 1904 ارائه و در سال 1943 تکمیل گردید. مکیندر با آسیب پذیر دانستن بریتانیا، عامل قدرت مندی کشورها دانست. مکیندر سه قاره آسیا، اروپا و افریقا را جزیره جهانی نامگذاری کرد و محور مرکزی آن را هارتلند نامید. (صفوی و شیخیانی، 1389: 4) هم چنین یک قوس  ساحلی در اطراف هارتلند را که تا دریاهای آزاد ادامه یابد، هلال داخلی نامگذاری کرد. (ملکوتیان، 1383: 41) سپس بیان داشت «هرکس بر اروپای شرقی حکومت کند، حاکم قلب زمین و ناحیه محور خواهد بود. کسی که بر قلب زمین حاکم شود فرمانروای جزیره جهانی خواهد بود. کسی که بر جزیره جهانی حاکم شود فرمانروای جهان خواهد بود.» در سال 1943 مکیندر دامنه غربی هارتلند را تا حدود اروپای شرقی توسعه داد که شامل بخش بزرگی از ایران، افغانستان، آسیای مرکزی و بخش مهمی از روسیه می شود. (Gukmen, 2010: 32)

نیکولاس جان اسپایکمن[3] نظریه ریملند را در انتقاد از مکیندر ارائه نمود. (ملکوتیان، 1383: 50) اسپایکمن نواحی اطراف هارتلند را که با عنوان هلال داخلی و خارجی مورد توجه مکیندر بود، ریملند نامگذاری کرده و برای این منطقه اهمیتی بیش تر از هارتلند قائل بود. زیرا این منطقه امکان ترکیب قدرت بری و بحری را بهتر فراهم ساخته است. (عزتی، 1380: 16) لذا در حالی که مکیندر معتقد به قدرت زمینی بود، اسپایکمن به ترکیبی از قدرت دریایی و خشکی بها داد. (ملکوتیان، 1383: 51) از نظر اسپایکمن، افغانستان در هارتلند آسیا قرار گرفته است. (حکمت نیا، 1383: 100)

به دنبال فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد، از اهمیت نظامی گری کاسته شده و رقابت بر سر دست یابی به موقعیت ژئواکونومیک صورت گرفت. بدین لحاظ خاورمیانه و بالاخص منطقه خلیج فارس و دریای خزر به دلیل داشتن این توانمندی از مناطق مهم ژئواستراتژیک و ژئواکونومیک هستند. این شاخص ها، بر ویژگی های بری و بحری کشورها به عنوان عوامل قدرت یابی آن ها، افزوده شد؛ چرا که با پیشرفت کشورها، اهمیت ذاتی دریا و خشکی کمرنگ و ترکیب آن ها با مولفه های نوین شکل جدیدی از ژئوپلتیک را رقم زد. نظر به اهمیت یابی ژئواکونومیک و قدرت اقتصادی، رقابت بر سر منابع انرژی و نیاز روز افزون به انرژی به ویژه از سوی کشورهای تازه صنعتی شده شرق آسیا و جنوب آسیا و رقابت و تلاش برای استخراج، بهره برداری و انتقال انرژی و مسیرهای پیشنهادی مسائل جدیدی را در مباحث ژئوپلتیک گشوده است. این دیدگاه، بیضی استراتژیک هارتلند انرژی نام گرفت که توسط جفری کمپ مطرح شد. (صفوی و شیخیانی، 1389: 4) افغانستان به دلیل مجاورت با بیضی استراتژیک از اهمیت برخوردار گشت. هم چنین، افغانستان به عنوان کشوری خارج از حوزه ی امنیتی آمریکا که به واسطه همسایگی با کشورهای مهم و قدرتمند روسیه، چین، پاکستان، ایران و موقعیت استراتژیکی در حوزه نفوذ آنان و نزدیکی به منابع انرژی آسیای مرکزی- حوزه خزر- جذابیت های خاص ژئوپلتیک را برای آمریکا به وجود آورده بود. آمریکا در دورنمای ژئوپلتیک مناطق خلیج فارس و دریای خزر را دو منبع اصلی تامین کننده انرژی حداقل تا نیمه اول قرن بیست و یک می داند. لذا یکی از اهداف آمریکا از حمله به افغانستان طرح دهلیز اوراسیا است (مینایی، 1381: 823-824)

علاوه بر آن، با فروپاشی شوروی، مفهوم ژئوپلتیک دچار آشفتگی شد، چرا که تا این زمان، ژئوپلتیک در فضای رقابتی تعریف می شد که آخرین وضعیت در چارچوب رقابت میان شرق و غرب بود. حمله عراق به کویت موجب طرح نظریه جدید «نظم نوین جهانی» با هدف بازگرداندن صلح و آزادی به جهان توسط بوش پدر شد. مقاله فوکویاما در خصوص «پایان تاریخ»، شالوده نظم نوین جهانی را شکل داد. (اتوتایل و دیگران، 1380: 241) بر اساس نظریه فوکویاما، از آن جا که غرب به پایان تاریخ رسیده، از سایر کشورها کامل تر است. (اتوتایل و دیگران، 1380: 244) و باید از منابع حیاتی عمومی حراست و در برابر تجاوز ایستادگی کند. (اتوتایل و دیگران، 1380: 305) بر این اساس، نظم نوین جهانی، هرگونه تغییر در وضعیت کنونی ژئوپلتیک را که مطابق با منافع آمریکا نباشد غیرقانونی قلمداد خواهد کرد. (اتوتایل و دیگران، 1380: 252) ژئوپلتیک نظم نوین جهانی در پی برتری لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی بوده، چنان که دشمنان نظم جهانی را دشمنان آزادی و بشریت لقب می دهد و حوزه ژئوپلتیک خود را گسترش می دهد. (مولایی، 1382) به عبارتی حوزه جغرافیای سیاسی تا آن جا گسترده می شود که دشمنان نظم جهانی حضور دارند. برای این منظور، دشمنانی ابداع می شوند که مهم‌ترین آن تروریست مذهبی بوده، به گونه ای که مفهم «هارتلند ایدئولوژیک جهان» ایجاد شد. مفهومی که افغانستان در نقطه ثقل آن قرار دارد. (حکمت نیا، 1383: 101)

بنابراین در طول زمان عوامل مختلف مادی و غیرمادی تعیین کننده موقعیت جغرافیایی کشورها و در نتیجه جایگاه آن ها در سیستم بین‌المللی بوده اند. در این میان، برخی کشورها با وجود رویکردهای مختلف به ژئوپلتیک، جایگاه ویژه خود را حفظ کرده اند. بدین معنا که نه تنها در نظریه دریایی ماهان و مکیندر از موقعیت استراتژیک برخوردارند، بلکه در نظریه هارتلند انرژی جفری کمپ نیز قرار دارند. کشور افغانستان از چنین موقعیتی برخوردار است. افغانستان از قرون قدیم به عنوان کلید فتح هند اهمیت داشته زیرا کشور هند از سه سمت شرق، غرب و جنوب به آن محاط بوده و از طرف شمال به کوه های قره قوروم و هیمالیا محدود می شود. بنابراین یگانه راه مطلوب برای بیگانگان می باشد. دیگر این که افغانستان نزدیک ترین راه رسیدن شوروی به آب های گرم است و سوم این که یک راه تسلط بر آسیای مرکزی دستیابی به افغانستان است. افغانستان در صلح و ثبات می تواند به مسیر ترانزیت مناسبی تبدیل شود که منافع اقتصادی مهمی برای تجارت جهانی در پی خواهد داشت. اشغال این کشور به دست قدرتمندان متعدد همچون اسکندر مقدونی، چنگیز مغول، تیمور لنگ، بابر، نادر شاه افشار و سه جنگ خونین با انگلستان و حائل شدن بین روسیه و هند انگلیس رهاورد موقعیت هارتلندی است. (حکمت نیا، 1383: 97) از نیمه دوم قرن هجدهم که اقتدار بریتانیا شروع به تحکیم نفوذ خود در بخش های وسیعی از جنوب و مرکز آسیا می کند، دیگر قدرت های اروپایی بیشتر فرانسه و روسیه با گرایش به شرق، به رقابت با بریتانیا در آسیا پرداختند. (خلیلی و دیگران، 1392: 43) جایگاه این کشور در سده های 18 و 19 زمانی که بازی بزرگ میان روسیه و بریتانیا به اوج خود رسیده بود را می توان در تئوری قدرت دریایی ماهان مورد بررسی قرار داد. در این زمان اعتقاد بر این بود هر چه دسترسی به آب های آزاد و تنگه ها بیش تر و بهتر باشد، می تواند نقش تعیین کننده در قدرت کشورها داشته باشد. روس ها در آرزوی دیرینه خود برای دسترسی به آب های گرم مترصد دست یابی به آب های اقیانوس هند و خلیج فارس بودند. بریتانیا نیز تلاش می کرد با جلوگیری از این اقدام، روس ها سلطه خود را بر آب های منطقه تثبیت نماید. امروز نیز افغانستان در تئوری قدرت دریایی ماهان مورد توجه می باشد. زیرا قدرت ها به واسطه حضور در اقیانوس هند و خلیج فارس می توانند بر بخش اعظم انرژی دنیا نظارت داشته باشند. بنابراین در نظریه ماهان نه تنها از اهمیت افغانستان کاسته نشده بلکه با قرار گرفتن افغانستان در مجاورت منطقه حیاتی انرژی، اهمیت آن بیش تر شده است. (صفوی و شیخیانی، 1389: 6)

افغانستان در آسیا در تئوری هارتلند مکیندر نیز قرار دارد و دارای شرایط استراتژیک و تنگه های سوق الجیشی است. (حکمت نیا، 1383: 100) با ظهور ایالات متحده به عنوان قدرت جدید به ویژه در دوره جنگ سرد اهمیت افغانستان بیش تر از منظر تئوری مکیندر و ریملند اسپایکمن قابل بررسی می باشد. در زمانی که رقابت های شوروی و آمریکا به اوج خود رسیده بود، کشور افغانستان به دلیل این که بخشی از هارتلند را تشکیل می داد مورد توجه دو قدرت شوروی و آمریکا بود. به دنبال این که تئوری ریملند از طرف نیکولاس اسپایکمن مطرح شد؛ ایالات متحده در نظر داشت با تسخیر مناطق ریملند، شوروی را در تنگنای بیش تر قرار دهد، بنابراین افغانستان نقشی مضاعف یافت. (صفوی و شیخیانی، 1389: 6)

بنابراین، جایگاه ژئوپلتیکی افغانستان شامل عناصری چون بی ثباتی داخلی فرقه گرایانه، موقعیت نسبی و نقش حائلی افغانستان (که اصولاً علت وجودی کشورهای ضعیف به منظور جلوگیری از کشمکش بین دو کشور قوی می باشد)، محسور بودن در خشکی و مجاورت با ذخایر انرژی باعث شده در سال 1919 به دنبال شکست افغانستان از انگلیس، سیاست خارجی این کشور به اختیار انگلیس و در سال 1979 به اشغال شوروی درآید و از سال 2001 در تصرف آمریکا و ناتو باشد. (خلیلی و دیگران، 1392: 44-41) لذا در عین حال که تالیفات متعددی درخصوص سیاست آمریکا در افغانستان در دوره های متفاوت نگاشته شده، بررسی عنصر ژئوپلتیک از زمان خروج آمریکا از انزواگرایی تا دوره کنونی که اوباما سکان ریاست جمهوری این کشور را به عهده دارد، موضوعی است که در این پژوهش مورد توجه قرار گرفته است. ضمن این که به دنبال آنیم که تحولات مفهوم ژئوپلتیک را نظر به سیاست خارجی آمریکا نسبت به افغانستان تحلیل نماییم. چنانکه، تحولات نوین جهانی و در هم آمیختگی ژئوپلتیک با ایدئولوژی، سیاست آمریکا به عنوان مهم‌ترین قدرت بعد از جنگ جهانی دوم را در افغانستان رقم زده است که قسمت بعد به چگونگی سیاست آمریکا در افغانستان نظر به عامل ژئوپلتیک می پردازد.

با استقلال تدریجی افغانستان در اوایل قرن بیستم، رقابت بین روس و انگلیس برای دسترسی به آب های آزاد و ایجاد منطقه حائل ایجاد شد. (تمنا، 1387: 100) علی رغم این که، قدرت هایی چون انگلیس و روس با توجه به جایگاه افغانستان، آن را محل رقابت خود ساخته بودند، اما تا سال 1939 درگیر پیامدهای سیاست انزواگرایی خود بود و تا سال 1945 آمریکا به عنوان قدرت مطرح نبود. اما با وقوع جنگ جهانی دوم، آمریکا به عنوان قدرت جهانی وارد فضای بین‌الملل شد. 

     حضور آمریکا در افغانستان را به پنج دوره می توان تقسیم کرد: دوره اول؛ بی اهمیتی تا سد نفوذ کمونیسم (1979-1945)، دوره دوم؛ دخالت غیرمستقیم و حمایت مجاهدین از طریق پاکستان (1991-1979)، دوره سوم فراموشی (1995-1991)، دوره بازگشت (2001-1995) (واعظی و باقری، 1388: 139) و دوره دخالت نظامی (از 2001). پیش از سال 1979 آمریکا توجه چندانی به افغانستان نداشت تا آن که حمله شوروی در سال 1979، موجب دخالت غیرمستقیم آمریکا شد. لذا آمریکا ورای دوران انزواگرایی، به جز دوره کوتاهی، همواره افغانستان را در مرکز سیاست های خود قرار داده است که سیاست آمریکا در هر دوره تحلیل و بررسی می شود.

 

2. سیاست آمریکا نسبت به افغانستان در دوران جنگ سرد

 الف. مقطع اول سیاست آمریکا نسبت به افغانستان (1945 تا 1979)

تا سال 1933 مقامات آمریکا، افغانستان را کشوری توسعه نیافته و سرزمینی خشک و بی حاصل می دانستند. کورنیلیوس. ون. اچ. انگرت آمریکایی در دیدار از افغانستان در مه 1922، گزارشی مفصل درباره افغانستان به آمریکا ارسال کرد و از آمریکا خواست با این کشور روابط دیپلماتیک برقرار کند. آمریکا به دلیل هم پیمانی با انگلیس که مخالف استقلال افغانستان بود، به گزارش وقعی ننهاد. (تمنا، 1387: 103-101) دلیل آن عدم تمایل انگلیس و شوروی به استقلال افغانستان بود که حاکی از اهمیت جغرافیای افغانستان برای قدرت های قرن می باشد تا نفوذ خود را بر خاک افغانستان حفظ کنند. بنابراین بی توجهی آمریکا به افغانستان ناشی از عدم درک موقعیت ژئوپلتیک این کشور بوده که برخی مهم‌ترین علل بی توجهی در این دوره را، نبود منابع معدنی ارزشمند مانند نفت، محصور بودن در خشکی و اختلاقات قومی بیان کرده اند. در حالی که در این زمان اهمیت ژئوپلتیک افغانستان برای شوروی و انگلیس روشن بود. (بلوجی، 1376: 76-75)

     در زمان حکومت ظاهرشاه و به قدرت رسیدن روزولت، افغانستان در سال 1935 به رسمیت شناخته شد. با جنگ جهانی دوم و نفوذ دول محور در افغانستان، اهمیت سوق الجیشی افغانستان به عنوان یک کشور همسایه با اتحاد شوروی و هند بریتانیایی برای وزرات دفاع آمریکا واضح تر شد. (تمنا، 1387: 105-104) در اثر رقابت های جنگ سرد به ویژه پس از سال‌های 1954، در زمان صدرات محمد داود خان سیل کمک های نظامی شوروی به افغانستان سرازیر شد و قراردادهای همه جانبه هم با شوروی به امضا رسید. لذا آمریکا در اثر فشار جنگ جهانی دوم در 1943 نمایندگی دائمی در کابل باز کرد و طی سال‌های 1950 تا 1971 کمک های بلاعوض و وام هایی به افغانستان بالغ بر 286 میلیون دلار اعطا شد که مبلغ ناچیزی بود. (احمدی، 1387: 111) با این وجود، اوج توجه آمریکا به افغانستان به سال 1979 و حمله شوروی برمی گردد. در دکترین ترومن افغانستان یک کشور بی طرف بود. افغانستان اولین کشوری بود که از آمریکا و شوروی کمک غیرنظامی دریافت می کرد. آمریکایی ها در این دوره فعالیت های محدودی مانند ایجاد جاده هایی از کابل به جلال آباد و تورخم و از کابل به قندهار و یک فرودگاه نظامی در قندهار انجام دادند. (گروه نویسندگان ابرار معاصر، 1383: 117) از مهم‌ترین اقدامات آمریکا در این دوره، براندازی حزب دموکراتیک خلق افغانستان از طریق ساواک ایران، دامن زدن به اختلافات در پشتونستان و حل منازعات از طریق ایران بود. در این مقطع، بر اساس سد نفوذ آیزنهاور رئیس جمهور وقت آمریکا، برای جلوگیری از گسترش کمونیسم لازم است کشوری مانند ایران در زمره طرفداران غرب درآید، اما افغانستان به دلیل موقعیت ژئوپلتیک به عنوان منطقه حائل باقی ماند. (روح زنده، 1384: 112)

 

ب. مقطع دوم سیاست آمریکا نسبت به افغانستان (1990-1979)

در سال 1979 تحولی در رویکرد آمریکا نسبت به افغانستان ایجاد شد. افغانستان که در عمل نمود کمرنگی در سیاست خارجی آمریکا داشت، با حمله شوروی مورد توجه وزارت دفاع و خارجه آمریکا قرار گرفت. در زمان حمله شوروی و بعد آن، تا رئیس جمهوری ریگان، آمریکا مایل به جنگ در افغانستان بود اما کنترل واقعی بر آن نداشت و از طریق آی اس آی پاکستان شرایط را کنترل می کرد. (Freidman, 2007: 74) یک ماه بعد از تجاوز شوروی، کارتر رئیس جمهور اشغال افغانستان را تهدیدی از جانب شوروی برای منافع آمریکا اعلام نمود و ائتلافی از پاکستان، چین، عربستان، مصر و انگلستان در برابر شوروی تشکیل داد. (احمدی، 1387: 210)

     برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا در سال‌های 1981-1976، آشکارا تفکرات مکیندر را نمایان می سازد. وی جنگ سرد را به عنوان ستیز بین اتحاد شوروی به عنوان قدرت زمینی و ایالات متحده آمریکا به عنوان قدرت دریایی تصور می کند که بین آن ها در مورد پیرامونی های اوراسیا (که در چارچوب سه جبهه مرکزی در اروپا، خاورمیانه و آسیای شرقی مطرح می شوند) ستیز وجود دارد. (قاسمی، 1390: 34) بر اساس آیین نامه نظامی دولت فدراسیون روسیه در سال 1993 مسکو به اهمیت مناطق استراتژیکی که هارتلند خوانده می شوند توجه ویژه دارد که افغانستان هارتلند آسیاست. (حکمت نیا، 1383: 104) لذا در سایه فضای دوقطبی نظام بین‌الملل، اهمیت ژئوپلتیک افغانستان برای آمریکا آشکار گشت.

این دیدگاه موجب شد آمریکا خود را در افغانستان وارد کند. زمانی که شوروی افغانستان را اشغال کرد، آمریکا از چند مورد نگرانی داشت: افغانستان در نزدیکی خاورمیانه و خلیج فارس به عنوان مناطق مجاور آب های آزاد و دارای ذخایر نفتی قرار دارد و شوروی تا حدود 500 کیلومتری خلیج حیاتی و سوق الجیشی فارس پیش آمده بود. همچنین گذرگاهی برای دسترسی به آب های گرم اقیانوس هند به شمار می رفت. افغانستان با ایران هم مرز بود که با آمریکا سر ستیز داشت و احتمال اتحاد این دو منافع آمریکا را در منطقه با خطر مواجه ساخت. پاکستان یکی از متحدین آمریکا در منطقه عملاً مورد تهدید قرار گرفته بود و اشغال افغانستان می توانست موجب گسترش مجدد کمونیسم شود. (حکمت نیا، 1383: 102-101)

ایلی کراکوسکی مامور وزارت دفاع آمریکا و مسئول بخش افغانستان در دهه هشتاد میلادی می گوید: «افغانستان در تقاطع راهی قرار گرفته است که قلب دنیا را به شبه قاره هند پیوند می دهد. این کشور اهمیت خویش را از موقعیت خود کسب می کند. موقعیتی که در مرز خشکی و دریا قرار گرفته و نقطه تلاقی قدرت های جهانی تاریخ بوده است. مغول ها و اسکندر کبیر از همین راه گذاشته اند و بازی بزرگ روس ها و انگلیس های قرن نوزدهم هم در همین جا صورت گرفت. در قرن بیستم میلادی هم، افغانستان مرز دو قدرت بزرگ جهانی بود. با آزادی جمهوری آسیای میانه که همه آن ها دور از آب های گرم واقع شده اند، افغانستان محور استراتژیک منطقه شد.» (تمنا، 1387: 113) لذا تئوری قدرت دریایی ماهان، هارتلند مکیندر، ریملند و بیضی استراتژیک انرژی به شکلی واضح توجیه کننده سیاست های آمریکا در افغانستان است. از این رو، آمریکا با حمایت پاکستان و عربستان اقدام به ایجاد مدارس دینی در پاکستان نمود و مجاهدین را برای مبارزه علیه دولت کمونیست شوروری تربیت کرد که با مبارزه آموزش دیدگان عقیدتی و نظامی، شوروی شکست خورد و در سال 1990 افغانستان را ترک کرد.

 

3. سیاست آمریکا نسبت به افغانستان در دوران پساجنگ سرد

الف. مقطع سوم سیاست آمریکا نسبت به افغانستان (2001-1991)

با فروپاشی شوروی، منطقه آسیای مرکزی و قفقاز جایگاه ویژه ای در نقشه جغرافیایی جهان یافت. در ابتدا نوعی سردرگمی در مفاهیم ژئوپلتیک پدید آمد. (اتاتویل و دیگران، 1380: 240) چرا که تا این زمان ویژگی های ژئوپلتیک افغانستان در سایه رقابت شرق و غرب جلوه پیدا کرده بود. از این رو، با عقب نشینی شوروی از افغانستان، آمریکا که دیگر منافع خود را در افغانستان حیاتی نمی دید، این کشور را ترک گفت. (تمنا، 1387: 109) با درگیری های داخلی در افغانستان در سال 1991، روسیه و آمریکا توافق نامه ای امضا کردند تا هر یک حمایت نظامی خود را از گروه های شورشی و دولتی متوقف سازند و از آن پس وزارت خارجه آمریکا تمام تماس های خود را با امور افغانستان مگر در زمینه توسعه کمک های مالی با مقاصد بشردوستانه قطع کرد. با این حال هم پیمانان آمریکا یعنی عربستان و پاکستان در افغانستان آزادانه عمل می کردند. (روح زنده، 1384: 168) هدف آمریکا حمایت از طالبان به عنوان سدی برای منزوی کردن ایران و و روسیه در افغانستان بود. هدف آمریکا از پشتیبانی طالبان و ادامه فاجعه در افغانستان این بود که رژیمی در شرق استقرار یابد که ضد شیعی، ضد ایرانی و مخالف کمونیسم باشد. (ببران و پوررشیدی، 1381: 106) لذا اگرچه آمریکا بعد از خروج شوروی منطقه را ترک کرد اما تمایل نداشت کشوری با ویژگی های ژئوپلتیک ویژه مانند افغانستان در نفوذ ایران یا روسیه درآید. لذا از طریق آی اس آی پاکستان که بر طالبان نفوذ داشت، افغانستان را کنترل می کرد. (Friedman, 2007: 78) از این رو، به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان از سوی سیا به ثبات رسیدن افغانستان تعبیر شد که به عنوان نایب آمریکا از منافع این کشور پشتیبانی خواهد کرد.

طرح مفهوم «صحنه شطرنج بزرگ»[4] توسط برژنسکی ابعاد سیاست آمریکا در افغانستان را روشن تر ساخت. وی در کتاب خود تحت عنوان «صفحه شطرنج بزرگ» در سال 1997 می نویسد هر کشوری که بتواند بر آسیای مرکزی و قفقاز تسلط پیدا کند توانایی مورد تهدید قرار دادن موقعیت آمریکا در خلیج فارس را خواهد داشت. وی روسیه و چین دو کشور قدرتمند و دارای مرز مشترک با کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز را به عنوان کشورهایی شناسایی می کند که احتمال دارد منافع آمریکا را در این منطقه به خطر اندازد. استراتژی آمریکا این است که اگرچه با فروپاشی شوروی خطر کمونیسم از بین رفته است، اما نباید از یاد برد که روسیه بزرگ ترین کشور جهان هم چنان بر قلب زمین مستقر است. (Brzezinski, 1997: 196) جدای از این، آمریکا کاملاً به موقعیت ژئواستراتژیک و ژئوپلتیک ایران واقف است. بنابراین، مهم‌ترین هدف آمریکا در آسیای مرکزی و قفقاز حضور و نفوذ سیاسی، اقتصادی و امنیتی دراز مدت و مقابله با نیروهایی می باشد که در تعارض با منافع و هژمونی آمریکا قرار دارند. (صفوی و شیخیانی، 1389: 16) پیش از این نیز، ریچارد نیکسون در کتاب فراسوی صلح در سال 1994 نوشته است: «افغانستان اهمیت استراتژیک خود را به عنوان عامل سرنوشت ساز آسیای میانه از دست نداده است. بریتانیا اهمیت این کشور را در قرن نوزدهم بازشناخت؛ چنان که شوروی وقتی در سال 1979، به افغانستان حمله کرد نشان داد که از این اهمیت به خوبی آگاه است. امروز هم باید واقعیت این ژئوپلتیک را دریابیم ... کلید فتح آسیای میانه به دست کسی است که بر افغانستان سیطره داشته باشد.» (احمدی، 1387: 95-94)

با این وجود، کابینه کلینتون قبل و بعد از به قدرت گرفتن طالبان مذاکراتی با آن ها داشت، اما موفق به تعدیل سیاست های آنان نگردید. لذا آمریکا، دولت طالبان را به رسمیت نشناخت و سفارت آمریکا در کابل در سال 1997 بسته شد. با حضور بن لادن در افغانستان، آمریکا خواهان تحویل وی شد که اقدامی در این خصوص صورت نگرفت و با انفجار سفارت آمریکا در کنیا و تانزانیا، آمریکا تحریم هایی اعمال و شرق افغانستان را هدف حملات موشکی قرار داد. (Katzman, 2010: 5) در دوران حکومت طالبان بر کابل و اقدامات وحشیانه آنان و نقش آشکار حقوق بشر به ویژه علیه زنان، آمریکا ژست بشردوستانه اتخاذ کرد و اقداماتی از جمله سفر خانم آلبرایت به افغانستان در این راستا صورت پذیرفت. (فرجی راد و دیگران، 1390: 194)

 

ب. مقطع چهارم سیاست آمریکا نسبت به افغانستان (2015-2001)

انفجار برج های دوقلو در آمریکا که القاعده عامل آن شناخته شد، حمله آمریکا به افغانستان را در 11 سپتامبر 2001 در پی داشت. حمله 11 سپتامبر در زمانی رخ داد که آمریکا به لحاظ اعتماد به نفس در اوج بود و با فروپاشی شوروی توانسته بود بر نظم نوین جهانی تسلط یابد. لذا آمریکا بعد از 11 سپتامبر تهدیدها و دشمنان جدید را تعریف کرد و تروریسم و جنگ علیه ترور در سیاست خارجی آمریکا به عنوان کد ژئوپلتیک مطرح شود. کد ژئوپلتیک عبارت است از دستور کار عملیاتی سیاست خارجی هرکشور که در ماورای مرزهای خود، مکان های جغرافیایی را ارزیابی می کند. کد ژئوپلتیک به نوعی نتیجه استدلال ژئوپلتیک عملیاتی است که شامل مجموعه ای از پیش فرض‌های سیاسی جغرافیای مربوط به زیرساخته سیاست خارجی کشور است. کشورها سعی می کنند برای رسیدن به منافع و اهداف خود بر کدهای ژئوپلتیک دیگران تاثیر گذاشته و آن را هدف قرار دهند. (Taylor, 1994: 80) از آن جا که، ضرورت های ژئوپلتیک یکی از ارکان استراتژی آمریکا را تشکیل می دهد، (ستاری، 1381: 22) آمریکا برای حفظ نفوذ خود بر افغانستان که به لحاظ معیارهای جغرافیایی و اقتصادی ژئوپلتیک برای آمریکا دارای اهمیت است، جنگ علیه ترور را طرح کرد. بدین علت که، حضور آمریکا در افغانستان متکی بر معیارهای گقته شده، این کشور را متهم به استعمارگرایی نوین می کند.

     لذا با این حمله، تهدید بنیادگرایی مذهبی جایگزین کمونیسم شد و ابهام ژئوپلتیک، مبتنی بر رسالت آمریکا مبنی بر آزادی بشریت از ظلم و خشونت مرتفع گردید. (Gokcan and Guney, 2010: 26) اشغال افغانستان پس از حملات 11 سپتامبر تروریست های القاعده به برج های دوقلو در امریکا، فرصتی برای سیاست مداران آمریکا بود تا پس از فروپاشی شوروی و از بین رفتن جهان دوقطبی و فضای جنگ سرد درصدد تحقق رویای ایجاد جهان تک قطبی در چهارچوب نظرات متفکرانی همچون فوکویاما در مورد جهانگیر شدن تفکرات لیبرالی برآیند تا آمریکا بتواند دریک مجموعه تحرکات درسطح جهان قدرت فائقه خود را به نمایش گذارد. (فرجی راد و دیگران، 1390: 194) تعریف آمریکا از دشمنان جدید بر اساس حمایت آن ها از شبکه های تروریستی بود که افغانستان به عنوان اولین دولت شکست خورده بعد از حکومت طالبان بر این کشور در اواسط دهه 1990 بود. اعتقاد بر این بود که القاعده در نواحی زیر سلطه طالبان است و هر دولت شکست خورده ای که امکان پناه و بقای شبکه های تروریستی را داشته باشد دشمن یا تهدید ممکن است. (Gokcan and Guney, 2010: 27) بوش تروریسم را القاعده و دوستان نزدیکش خواند. (Freidman, 2007: 92) افغانستان هدف اصلی در جنگ علیه القاعده بود، چرا که در نگاه موسع طالبان با اسامه بن لادن شناخته می شود و حمله 11 سپتامبر به وسیله نیروهای مسلح طالبان انجام شد. لذا هدف آمریکا تخریب رژیم طالبان در افغانستان بود. نقش افغانستان در حمایت از تروریست ها نیز ایجاد کمپ و پناهگاه برای آموزش سربازان القاعده بود. (Freidman, 2007: 151) برای القاعده به عنوان حکومت دوفاکتو نیز، افغانستان تحت حاکمیت طالبان مدلی برای حکومت جهان است. اگرچه القاعده پایگاه های عملیاتی دیگری هم دارد اما هیچ کدام مانند افغانستان امن نیستند. (Freidman, 2007: 152) بنابراین نابودی القاعده اولین گام در جنگ علیه این سازمان است.

جنگ علیه ترور به عنوان پایه دکترین بوش در سند امنیت ملی آمریکا در سال 2002 نیز عنوان گردید که پیوندی میان اسطوره ها، رسالت و سیاست خارجی آمریکا ایجاد می کرد. جاناتان مانتن[5] معتقد است سند امنیت ملی آمریکا در سال 2002، موقعیت بی نظیر آمریکا را زمانی برای گسترش مزایای آزادی دانسته، لذا آمریکا برای انتقال دموکراسی، توسعه، بازار آزاد و تجارت آزاد به کشورهای دیگر تلاش می کند. علت اسلام گرایی افراطی نیز در نبود این شاخص ها است. در این زمان خاورمیانه مفهوم گسترده تر جغرافیایی (‘Greater Middle East’ (GME)) را دربر گرفت که توسط بوش در نوامبر 2003 طرح شد که علاوه بر ایران و کشورهای عرب، ترکیه، اسرائیل، افغانستان و پاکستان را هم در بر می گرفت. (Gokcan and Guney, 2010: 29) بنابراین بوش استراتژی پسانظم نوین جهانی را مطرح کرد که از اصول آن مبارزه طولانی و تصاعدی علیه کشورهای حامی تروریسم می باشد به عبارتی مبارزه با تروریسم جنگی بی مرز و جهانی است. (ستاری، 1388: 44)  این نگاه موجب شده تا برخی ژئوپلتیک مدرن را تصورات جهانی از ژئوپلتیک بر اساس نقشه جهان بدانند. (Gukmen, 2010: 119)

در زمان اوباما (2009 تاکنون) نیز خاورمیانه بزرگ تر شامل افغانستان و پاکستان همچنان از اهمیت ویژه برخوردار است. با روی کار آمدن اوباما، آمریکا در پی ایجاد توازن منطقه ای اعلام داشت: ما یک هدف روشن داریم: از هم گسیختن، خلع سلاح کردن و شکست القاعده در پاکستان و افغانستان و جلوگیری از بازگشت آن ها به کشور در آینده به کشور. لذا جنگ علیه تروریسم نخستین کد جغرافیایی اوباما بود. اوباما استدلال می کند تهدیدهای منطقه از دولت های یاغی متحد با تروریست ها ناشی می شود؛ دولتهایی که قادر به کنترل قلمرو خود نیستند. لذا تمرکز جنگ علیه تروریسم از عراق به افغانستان تغییر یافت. اوباما معتقد بود باید برای جنگ در افغانستان و پاکستان متمرکز بمانیم چرا که جنگ ما علیه القاعده است. (Gokcan and Guney, 2010: 33-34) هم­چنین، در افغانستان غیر از گروه­های شورشی مانند طالبان و القاعده، گروه های مجرم مانند قاچاقچیان مواد مخدر و جنگجویان و نیروهای تحت آنها، با پیوند با تروریست های القاعده پشتیبان و تقویت کننده مالی و نظامی آنها شدند. (Jones, 2009: 2) در این راستا، در مارس 2009 سیاست آف-پاک توسط اوباما مطرح شد (شفیعی، 1388: 140) بر اساس این سیاست، منطقه ای که پاکستان و افغانستان در آن قرار داشتند، خطرناک ترین منطقه جهان لقب گرفت و تلاش برای رهایی این منطقه از تهدیدهای موجود در دستور کار وی قرار گرفت. (شفیعی، 1388: 145) لذا پاکستان وارد جنگ علیه تروریسم شد. آن چه باعث جلب توجه آمریکا به پاکستان شد، همسایگی پاکستان با افغانستان بود که می توانست خاک و فضای خود را در اختیار آمریکا برای جنگ با طالبان و القاعده قرار دهد. (شفیعی، 1388: 144) یکی از متغیرهای اصلی در سیاست آف-پاک برخورد با القاعده است که علت اصلی و انگیزه اصلی حمله آمریکا به افغانستان بود. در سیاست آف-پاک آمده است: هدف این سیاست از هم گسیختن، از تجهیز انداختن و شکست القاعده در افغانستان و پاکستان و جلوگیری از بازگشت مجدد آن ها است. (شفیعی، 1388: 150)

تا سال 1995 و قدرت گرفتن طالبان در افغانستان و ایجاد مفهوم تروریست مذهبی، آمریکا توجه چندانی به افغانستان نداشت. اگرچه به نوعی این موضوع اشتباه استراتژیک در سیاست خارجی آمریکا تلقی می شود. به هر حال، آمریکا فضای ژئوپلتیک خود را تا هر فضا و مکانی که دشمنان لیبرالیسم (یعنی آمریکا) حضور دارند، گسترش داد. با این تعریف انتساب حادثه 11 سپتامبر 2001 به القاعده و شناسایی افغانستان به عنوان پایگاه القاعده، موجب شد افغانستان ورای موقعیت جغرافیایی مادی، به لحاظ ایدئولوژیک نیز جایگاه ژئوپلتیک بیابد.

بر اساس استراتژی سنتی، ایالات متحده آمریکا به منظور دستیابی به ریملند و جلوگیری از نفوذ اتحاد شوروی سابق به این قلمرو جغرافیایی نظریه اسپایکمن را مورد توجه ویژه قرار داد که در دراز مدت به سیاست معروف محاصره انجامید. زنجیره این محاصره شامل ناتو در اروپا، سنتو در غرب آسیا و سیتو در شرق آسیا بود. هرگاه که حلقه ای از زنجیره محاصره قطع شد دخالت نظامی قطعیت پیدا کرد و ناحیه ریملند به منطقه ای برای درگیری های نظامی کوچک و بزرگ دوران پس از سال 1945 تبدیل می شد که برلین، کره، خاورمیانه و ویتنام را می توان شاهد مثال آورد. (صفوی و شیخیانی، 1389: 5) با انقلاب اسلامی ایران، علاوه بر شوروی، ایران نیز در زنجیره محاصره قرار گرفت که حمله به افغانستان در سال 2001 هر دو کشور را در بر دارد. هم چنین، حمله آمریکا به افغانستان شرایطی به وجود آورد که آمریکا به حضور نظامی خود عینیت داده و آمریکا برای تسلط بر آسیای مرکزی که تا قبل از 11 سپتامبر از طریق پایگاه های هوایی خود در آن جا حضور داشت، اکنون از طریق زمینی به این کشورها راه دارد. (فرجی راد و دیگران، 1390: 197) آمریکا از این فرصت جهت جلوگیری از ایجاد هر نوع اتحاد منطقه ای روسیه با کشورهای منطقه استفاده نموده است و از پیشروی چین به سمت غرب و آسیای مرکزی ممانعت به عمل می آورد. با ورود آمریکا به افغانستان، روسیه در مرزهای جنوبی خود بیش از هر وقت دیگری احساس عدم امنیت می کند؛ چرا که آمریکا با حضور در این منطقه مرزهای ژئوپلتیکی خود را با مرزهای جغرافیایی روسیه مطابقت داده است. ایران دیگر کشوری است که آمریکا با حضورش در آسیای مرکزی و قفقاز بدان توجه دارد. ایران بهترین و کوتاه ترین مسیر برای انتقال منابع انرژی این منطقه به بازارهای جهانی است. آمریکا همواره درصدد محروم کردن ایران از مزایای دسترسی به بازار انرژی منطقه بوده تا از جایگاه استراتژیک و ژئوپلتیک کشور ایران بکاهد. برخی حضور ایران در کنفرانس بن را توجیهی برای تغییر سیاست های ژئوپلتیک آمریکا تلقی می کردند، بدان معنا که دیگر یکی از اهداف آمریکا از حضور در افغانستان محدود کردن ایران نیست. اما متهم کردن ایران به نفوذ در هرات، پناه دادن القاعده و در نهایت محور شرارت خواندن در ژانویه 2002، به معنی نفی هرگونه تغییر سیاست ژئوپلتیکی آمریکا بود. هم چنین، با توجه به نیازهای نفتی اکثر قدرت های بزرگ به هارتلند انرژی، آمریکا سعی دارد با تحکیم کنترل خود بر خلیج فارس و خزر، ایران را در تنگنا قرار داده و هژمونی خود را حفظ کند. لذا افغانستان مرکزی برای نظارت بر هارتلند انرژی توسط آمریکا مطرح شد. زیرا، با قدرت گرفتن روزافزون کشورهای کوچک و متوسط و محدودیت منابع و سرمایه دولت ها، یکی از پایه های سیاستگذاری رشد اقتصادی و تامین منابع شد. (فرجی راد و دیگران، 1390: 197-196) ضمن این که آمریکا بنیادگرایی اسلامی قدرت یافته را در تقابل و مخالفت با قدرت هژمونیک خود می داند. آمریکا با حضور در افغانستان به واسطه مجاورت با اقیانوس هند و خلیج فارس ضمن حضور فعال‌تر در آب‌های اقیانوس هند و خلیج فارس هم چنان قدرت دریایی جهان را در دست دارد.

 

نتیجه‌گیری

اگرچه با تغییر و تحولات نظام بین‌الملل در هر دوره جنبه ای از خصوصیات جغرافیایی برتری ژئوپلتیک را سبب شده، اما برخی کشورها در مرکز نظریات ژئوپلتیک مطرح بوده اند. تا جایی که، در دوره های زمانی، برای برجسته سازی اهمیت ژئوپلتیک آن ها، معیارهای نوین ژئوپلتیک ساخته و پرداخته می شود. کشور افغانستان در نظریات ژئوپلتیک سنتی مبتنی بر جبر جغرافیایی همواره نقش حیاتی داشته است. مجاورت با منطقه دارای منابع انرژی، همسایگی با قدرت های جهانی و منطقه ای مانند شوروی و ایران، راه دسترسی به آسیای مرکزی از یک سو و هند و به طور کلی شرق جهان از سوی دیگر، مسیر دستیابی به آب های آزاد اقیانوس هند موجب اهمیت این کشور در طول تاریخ برای آمریکا بوده است. عواملی که گذر زمان و تحولات نظام بین‌الملل و پیشرفت تکنولوژیک از اهمیت آن ها نکاسته است. اگرچه تا آغاز قرن 21 هارتلند به شاخص های جغرافیایی ثابت اطلاق می شد، نیاز آمریکا به تبیین اهمیت ژئوپلتیک افغانستان سبب شد در قرن جدید هارتلند ایدئولوژیک هم مطرح شود که دقیقاً بر افغانستان انطباق داشت. به عبارت دیگر، اگرچه شاخصه های سنتی جغرافیای سیاسی افغانستان پایدار هستند، اما تبیین حضور آمریکا در افغانستان بر اساس این مولفه ها به نوعی استعمار نوین تلقی می شد. موضوعی که موجب شد آمریکا برای اجرای سیاستگذاری خود که ژئوپلتیک یکی از مهم‌ترین ارکان آن به شمار می آید، با خلق هارتلند ایدئولوژیک در چارچوب خاورمیانه گسترده در دوره بوش و آف-پاک در دوره اوباما همچنان تمرکز سیاست های خود بر افغانستان را حفظ نماید.



[1]- Alfred Tayer Mahan

[2]- Herford Mackinder

[3]- Nicolas John Spikman

[4]- Grand Chessboard

[5] - Jonathan Monten

منابع فارسی

- اتوتایل، ژئاروید سیمون دالبی و پاول روتلج (1380)، اندیشه های ژئوپلتیک در قرن بیستم، ترجمه محمدرضا حافظ نیا و هاشم نصیری، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی.

- احمدی، حسین (1387)، تحولات منطقه ای افغانستان (به مناسبت همایش بین‌المللی میراث مشترک مکتوب ایران و افغانستان)، تهران، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی.

- ببران، صدیقه و هاتف پوررشیدی، (1381)، «بررسی دیپلماسی رسانه ای ایران در افغانستان پس از سقوط طالبان»، فصلنامه مطالعات خاورمیانه، سال هجدهم، شماره اول، بهار، صفحات 134-123.

- بلوجی، حیدرعلی، (1380)، «مطالعه تطبیقی سیاست خارجی آمریکا در افغانستان»، فصلنامه مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز، شماره 33، صفحات 90-59.

- تمنا، فرامرز، (1387)، سیاست خارجی آمریکا در افغانستان، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی.

- حکمت نیا، حسن، (1383)، «افغانستان هارتلند آسیا»، پیک نور، سال دوم، شماره اول، صفحات 110-85.

- خلیلی، محسن، جهانگیر حیدری و هادی صیادی (1392)، «پیوند کد و ژنوم ژئوپلتیک در سیاست خارجی (مطالعه موردی: افغانستان و ایران)»، فصلنامه پژو هشهای روابط بین‌الملل، دوره نخست، شماره نهم، پاییز، صفحات 72-37.

- روح زنده، جمیله (1384)، گذری بر تاریخ روابط سیاسی ایران و افغانستان (از اوایل قاجاریه تا ظهور پدیده طالبان)، تهران، نشر صبحدم.

- ستاری، سجاد (1381)، «مداخله گرایی درافغانستان: ملاحظات و منافع راهبردی»، مطالعات منطقه‌ای: اسرائیل شناسی- آمریکا شناسی، جلد 11، صفحات 62-15.

- شفیعی، نوذر (1389)، «تبیین سیاست دولت نوین اوباما در افغانستان و پاکستان (آف-پاک)»، فصلنامه روابط خارجی، سال دوم، شماره پنجم بهار.

- صفوی، سید رحیم (یحیی) و عبدالمهدی شیخیانی (1389)، «اهداف کوتاه مدت و بلند مدت ایالات متحده آمریکا در تهاجم نظامی به افغانستان»، فصلنامه جغرافیای انسانی، سال دوم، شماره سوم، تابستان، صفحات 24-1.

- عزتی، عزت‌اله (1371)، ژئوپلتیک، تهران، سمت.

- فرجی راد، عبدالرضا، محمدرضا درخور و هادی ساداتی (1390)، «ژئوپلتیک جدید افغانستان پس از 11 سپتامبر و تأثیر آن بر امنیت ملی ایران»، فصلنامه جغرافیای انسانی، سال سوم، شماره دوم، بهار، صفحات 205-193.

- قاسمی، فرهاد (1390)، نظریه های روابط بین‌الملل و مطالعات منطقه ای، تهران، نشر میزان.

- گروه نویسندگان ابرار معاصر، (بهمن 1383)، کتاب آسیا 3 ویژه افغانستان پس از طالبان، تهران: موسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بین‌المللی ابرار معاصر تهران.

- ملکوتیان، مصطفی (1383)، جغرافیا و سیاست، قم: انتشارات حق یاوران.

- مولایی، علیرضا (1382)، «11 سپتامبر و شکل‌گیری ژئوپلتیک جهانی»، فصلنامه مطالعات راهبردی، شماره 17 و 18، صفحات 824-819.

- واعظی، محمد و اسماعیل باقری (1388)، «جایگاه افغانستان در سیاست خارجی آمریکا (با استفاده از نظریه ثبات هژمونیک)»، فصلنامه مطالعات راهبردی جهان اسلام، ویژه افغانستان.

- هیل، کریستوفر، (1387)، ماهیت متحول سیاست خارجی، ترجمه علیرضا طیب و وحید بزرگی، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی.

English Source

 - Brezezinski, Zbigniew (1998), The Grand Chessboard; American Primacy and its Geostrategic Imperatives, New York: Basic Books

 - Friedman, Norman (2007), Terrorism, Afghanistan and America’s New Way of War, Annapolis: Naval Institute Press.

-  Gukmen, Semra Rana (2010), Geopolitics and the Study of International Relations, Ankara: Middle East Technical University.

-  Guney, Aylin and Fulya Gokcan (2010), "The ‘Greater Middle East’ as a ‘Modern’ Geopolitical Imagination in American Foreign Policy", Geopolitics, 15, p.p 22-38, Available at:  http://www3.nccu.edu.tw/~lorenzo/Guney%20Middle%20East.pdf.

 -Jones, G.Seth, (2009), "US Strategy in Afghanistan", RAND Corporation.

- Katzman, Kenneth, (2011), "Afghanistan: Post-Taliban Governance, Security, and U.S. Policy", Congressional Research Service, p.p. 1-80, Available at: http://fpc.state.gov/ documents/organization/174244.pdf.

-  Taylor, P.J. (1994), Political Geography World Economy, Nation State and Locality, New York: Longman Scientific & Technical.