سیاست خارجی، هالیوود و جریان بازنمایی خاورمیانه پس از یازده سپتامبر

نوع مقاله: مقاله مستخرج از رساله دکترا

نویسندگان

1 عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی

2 عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی، واحد شهرضا، گروه روابط بین‌الملل، ایران، شهرضا

چکیده

دیپلماسی رسانه ای به عنوان یکی از شاخه های دیپلماسی عمومی ابزار موثر اعمال سیاست خارجی به حساب می آید؛ در این میان  ایالات متحده در طول دهه های گذشته با در اختیار داشتن انحصار نسبی تولیدات فرهنگی و رسانه ای به طور گسترده ای به بسط نفوذ قدرت نرم خود در سراسر جهان مبادرت نموده است. جریان  بازنمایی رسانه ای هالیوود در دوران جنگ سرد و در راستای مقابله با ایدئولوژی کمونیسم مورد تحلیل و بررسی بسیطی توسط اندیشمندان چپ گرا قرا گرفته است. مقاله حاضر به این نکته اشاره دارد که پس از وقوع حادثه یازده سپتامبر تا کنون، روندی مبنی بر بازنمایی رسانه جهان اسلام و بر پایه اسلام هراسی شکل گرفته که هدف آن ایجاد و تثبیت کلیشه های فکری و طبیعی سازی نگرش منفی از خاورمیانه در اذهان عمومی جهانی است. این روند به عکس نمونه مشابه در دوران جنگ سرد با غفلت نسبی پژوهشی و نظریه پردازی مواجه گشته و جریان انتقادی نظام مندی در میان روشنفکران و تحلیل گران شکل نگرفته است. در این مقاله ضمن تمرکز بر جریان مذکور در هالیوود، آثاری که بر  این محور تولید شده‌اند مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
 

کلیدواژه‌ها

موضوعات


مقدمه

لئو اشتراوس به عنوان یکی از نظریه پردازان دوران نومحافظه کاران آمریکا معتقد است دموکراسی فی نفسه و به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی پیشرو قادر به بسط و بازتولید هژمونی نیست.به باور وی اگر دموکراسی ضعیف بماند و علیه استبداد که همواره توسعه طلب است قد علم نکند هیچ گاه نخواهد توانست بر جامعه حاکم شود، پس حتی اگر لازم باشد دموکراسی باید به زور متوسل گردد (پورحسن، 1385 :13).دوره نومحافظه کاران در آمریکا به طور کل، دوران طلایی تمرکز بر ایده وابستگی هژمونی به قدرت نظامی به حساب می آید که البته دوره های مشابه با آن در حیات معاصر ایالات متحده به ویژه در دوران جنگ سرد دارای پیشینه است.

از دیگر سو نظریات اقتصادی نیز توسط پاره ای دیگر از اندیشمندان به عنوان مبنای هژمونی در عرصه بین‌المللی مطرح گردیده است.این دسته از نظریات که منشا آنها به مباحث مارکس و تئوری های پیرامونی آن همچون امپریالیسم و امثال آن باز می گردد، بسط نفوذ اقتصادی کشور های قدرتمند در جهان و پیامد آن زنجیره وابستگی بین الملی را عامل ایجاد و بازتولید هژمونی محسوب می‌کنند. ایده هایی منتقد جهانی شدن و مکاتبی مثل نظام جهانی بل مبنا قرار دادن مباحث اقتصادی می کوشند تا هژمونی را از رهگذر امر اقتصادی تفسیر نمایند.

در این میان نظریات تلفیقی نیز به وجود آمده اند که مفاهیم سنتی تر هژمونی را به امر اقتصادی پیوند داده اند.به طور مثال طبق نظریه ثبات هژمونیک برای به وجود آوردن و توسعه کامل اقتصاد لیبرالی بازار جهانی یک هژمون یعنی یک قدرت حاکم نظامی و اقتصادی مورد نیاز است و در صورت افول هژمون، اقتصاد جهانی با بحران های مختلف مواجه می‌شود.با این حال عده ای بر این باورند که حتی در صورت افول هژمون، می‌توان اقتصاد جهانی را مدیریت کرد و این کار به واسطه همان نهاد هایی صورت می پذیرد که در دوران هژمونی ایجاد شده‌اند. اقتصاد جهانی که متاثر از نقش ایالات متحده شکل گرفت و رو به تکامل نهاد بعد از افول نقش هژمونی این کشور مشکلات عدیده ای را برای اقتصاد بین‌الملل فراهم آورده است.از دیدگاه این دسته از تحلیل گران طولانی شدن دور مذاکرات اروگوئه، ناکامی آمریکا و اتحادیه اروپا در حصول توافقی برای کاهش تعرفه ها، شکست اجلاس وزرای گات در 1982، افزایش قدرت های در حال توسعه و دنباله روی اعضای سازمان تجارت جهانی از منافع ملی و شکست مذاکرات 1999 سیاتل و کانکون از جمله این موارد محسوب می گردد. از سوی دیگر تلاش قدرت های بزرگ اقتصادی در دهه 1970 برای مدیریت اقتصاد جهانی و تاسیس گروه هفت و سپس گروه هشت بر اساس نظریه ثبات هژمونیک در راستای تلاش برای مدیریت بحران پس از افول هژمونی آمریکا محسوب می گردد (ساعی و پیلتن، 1390: 92-91).اما همانطور که گفته شد در باره دیدگاه های فوق به اندازه ای پژوهش های متنوع صورت پذیرفته که در این بخش به دیدگاه اجمالی و اختصاری صرفا جهت ورود به مبحث هژمونی فرهنگی و سینما (به عنوان یکی از ابزار های مهم آن) بسنده می گردد.

اما نکته قابل ذکر آنکه در دوران پس از جنگ سرد  با وجود ظهور تدریج قدرت های  جدید در دنیا و نزدیک شدن ساختار نظام بین‌الملل به وضعیت تک- چند قطبی، به نظر می رسد همچنان هژمونی ایالات متحده آمریکا به عنوان نیرویی با قدرت مافوق نسبت به سایر رقبا در موضع برتری قرار دارد.در واقع با وجود قدرت گرفتن کشورهایی همچون چین، روسیه، ژاپن و کشور های اتحادیه اروپا،امروزه ایالات متحده بیش از دیگر کشورها برتری خود را در جهان اعمال  می‌کند و سؤالی که بیشتر ناظران مطرح می‌کنند این است: آیا ایالات متحده در مواجهه با رقبا، دوران زوال و افول خود را پیش روی خواهد داشت؟ جان ایکنبری در کتاب «تنها ابرقدرت» معتقد است  مقاومت در برابر آمریکا ایجاد شده و ممکن است افزایش یابد. اما قابل توجه است که علی‌رغم تغییرات شدید توزیع قدرت، قدرت‌های بزرگ دیگر هنوز واکنشی که مطابق با تئوری توازن قوا باشد ارائه نداده‌اند.  به باور وی شواهدی هست که نشان می‌دهد قدرت آمریکا و ساختار تک‌قطبی آمریکا با دیگر کشورها متفاوت است و تهدید آن، به‌طوری که در دعاوی تاریخی و عقیدتی راجع به توازن قوا آمده، از دیگران کمتر است. چنین ویژگی هژمونی آمریکا که ریشه در جغرافیا، تاریخ، ایدئولوژی، دموکراسی، ساختار نهادین و مدرنیزاسیون دارد، آن را از قدرت‌های بزرگ پیشین متفاوت می‌کند. این ویژگی‌های قدرت آمریکا آن را محدود می‌کند و محاسبات ریسک توسط کشورهای ضعیف‌تر یا درجه دوم را تغییر می‌دهد. هم‌چنین مهم است که این خصوصیات بازدارندگی در سیاست حکومتی آمریکا ریشه عمیقی دارند. ایالات متحده که دور از دیگر قدرت‌ها قرار دارد از خصوصیات منطقه‌ای رقابت به دور است. ایالات متحده هم‌چنین قادر به استفاده از قدرت خود برای حل مشکلات کشورهای دیگر، به‌خصوص مشکلات امنیتی منطقه‌ای است و این امر، انگیزه‌های دیگر کشورها برای توازن متقابل قوا را ضعیف می‌کند (ایکنبری، 1382).

اما قطع نظر از تفسیرهای مشابه با تفسیر ایکنبری ازپایایی هژمونی ایالات متحده، از منظر مطالعات فرهنگی آنچه امروزه در کنار سایر عوامل و بعضا قدرتمند تر از آنها، منجر به بازتولید هژمونی آمریکا می گردد، آن دسته از عوامل ایدئولوژیک و فرهنگی هستند که به واسطه رسانه ها به نهادینه کردن هژمونی استقرار یافته مبادرت می ورزند.در واقع آمریکا در مورد هژمونی نظانی متکی بر ناتو و قدرت نظامی وسیع خود است و هژمونی اقتصادی خود را نیز با تکیه بر نهاد های برتون وودز، دلار و اقتصاد آزاد  اعمال می نماید، اما آنچه بیش از بقیه ضامن بقای هژمونی آمریکاست، برتری فرهنگی این کشور است که بوسیله هالیوود، رسانه ها و شبکه های اجتماعی فراگیر بازنمایی می‌شود.  به عبارت دیگر اگر چه چین و اتحادیه اروپا در شاخصه های قدرت نظامی و اقتصادی فاصله خود را با ایالات متحده کمتر می‌کنند، و ژاپن نیز در طول سالیان گذشته چالش اقتصادی جدی برای آمریکا محسوب می‌شده است،اما همچنان درصد عمده ای از تولیدات فرهنگی- رسانه‌ای دنیا به آمریکا اختصاص دارد.  بنابراین اگر زبان، آداب و سنن، سبک زندگی و مواردی ازین دست را جز مولفه های فرهنگی به حساب آوریم، فراگیری الگوی آمریکایی آنها در جهان، برای رقبای این کشور دست کم در آینده نزدیک دور از دسترس به حساب می آید. از این روست که که جریان انحصاری تولیدات سینمایی به عنوان یکی از ارکان پر نفوذ و حایز اهمیت قدرت بعد فرهنگی هژمونی، در انحصار هالیوود بوده و تلاش سینمای دیگر کشور ها به رغم پیشرفت های سالیان پیشین، تاکنون تغییر محسوسی را در نفوذ در این انحصار موجب نشده است.

در این مقاله با در نظر گرفتن آنکه سیاست خارجی ایالات متحده پس از وقوع یازده سپتامبر دچار تغییراتی در اولویت بندی های شناسایی مفهوم دشمن گردید، ایده محوری بر این اساس است که بسط هژمونی و اعمال موثر سیاست خارجی با ابزار های دوگانه سخت و نرم صورت پذیرفته و آمریکا در پانزده سال اخیر کوشیده است تا به موازات سایر حربه ها، روندی بازنمایانه در هالیوود بر مبنای بازتعریف «دیگری ِ» نوینی همتراز با کمونیسم ایجاد نماید.

 

1. مبانی نظری: بازنمایی و سیاست خارجی

بازنمایی یا وانموده، در حقیقت بازتابی از واقعیت است که از طریق سینما دگرگون شده و در نتیجه فاقد ارزش طبیعی است.پس (به تعبیر ژان لوک گدار) سینما بازتاب واقعیت نیست، سینما واقعیت بازتاب است (حبیبی نیا،1378: 91). بازنمایی را می‌توان ناشی از مناظره سوم در نظریات روابط بین‌الملل و  ورود تئوری های  جدیدی همچون نظریه انتقادی، پست مدرنیسم و نظریه مجازی تلقی نمود.هر چند در مورد مناظره سوم اتفاق نظر وجود ندارند و عده ای آن را مابین رفتار گرایان و فرارفتارگرایان، عده ای آن را بین اثبات گرایان و فرا اثبات گرایان و عده ای دیگر آن را بین قائلین به امکان شناخت و شکاکیون به آن می دانند؛ اما اغلب در این نقطه اشتراک نظر دارند که در این مناظره،نظریه روابط بین‌الملل از سادگی و شفافیت اولیه بیرون آمده و وارد حوزه های بنیادی و جنجال بر انگیز فرانظری شد.در چنین فضایی بود که بعد از دهه 1970، پسا ساختار گرایان بر ساختارگرایان،پساتجدد گرایان بر تجدد گرایان، قائلین به کثرت علوم (بازاندیش گرایان) بر قائلین به وحدت علوم (تجربه گرایان) و پسا اثبات گرایان بر اثبات گرایان می تاختند و نهایتا عرصه برای رویکرده های میانه مانند مکتب انگلیسی، نظریه انتقادی، سازه انگاری و همچنین پسا استعماری و جهان سومی فراخ شد (قوام، فاطمی و شکوهی، 1390 : 6).

اندیشمندانی همانند بودریار، آدورنو، هورکهایمر،استوارت هال،» رولان بارت و دیگران با بسط نظریه بازنمایی ملهم از ژان لاکان، به اثر سینما در شکل گیری کلیشه های فکری و طبیعی سازی نگرشی اشاره کرده اند. در این میان اسلاوی ژیژک به عنوان فیلسوفی که تمرکز خاصی بر سینما دارد به حوزه نظریه پردازی در این رابطه را گسترش داده است ( توسلی و اسماعیلی، 1392: 123-125). ژیژک به سان پاره ای دیگر از اندیشمندان مارکسیست معاصر  از تفاسیر کلاسیک سلطه اقتصادی فاصله گرفته و استیلا را مرتبط با بسط ایدئولوژی نظام سرمایه داری در قالب محصولات فرهنگی به ویژه سینما قلمداد می‌کنند . به زعم ژیژک یکی از قدرتمند ترین «کارخانه های ایدئولوژیکی»،هالیوود می باشد.هالیوود از نظر وی در شکل دادن به فهم ما از جهان نقش موثری دارد.به باور وی هر چند در هالیوود فیلم های ارزشمند و هنرمندانه ای ساخته می‌شودند اما اغلب آنها در راه بر ساختن ایدئولوژی سرمایه داری عممل می‌کنند.ایدئولوژی که سینمای هالیوود عرضه می‌کند نه به معنای شاکله های ایدئولوژیک بزرگ بلکه به معنای راه و رسم و شیوه زندگی روزمره مردم جهان است.ژیژک باور دارد حتی در فیلم هایی که به نظر خنثی به نظر می رسند پیام های استیلایی ظریفی نهفته اند. وی فیلم بسیار پر طرفدار «تایتانیک» را که مثال می زند که یک داستان عشقی و سر راست به نظر می رسد، اما در نهایت به طبقات فقیر و فرودست نگاه استثماری ظریف و چند لایه ای دارد (تورنهیل،1388: 39).

ژیژک از رهگذر نقد بازنمایی و ایدئولوژی اعاده شده، آمریکا را به عنوان نظام هژمون که با واقعی جلوه دادن برتری خود از طریق هالیوود و سایر رسانه ها بر جهان سیطره یافته  است مورد نقد جدی قرار می دهد. بنابرین در این فضای گفتمانی  ژیژک مجالی پیدا می‌کند  که دموکراسی را به عنوان عمود خیمه ایدئولوژی بازنمایی شده زیر سوال ببرد. وی در این رابطه می گوید : دموکراسی ها از تک تک افراد مردم تشکیل نم یشود، زیرا «دموکراسی اساسا ضد انسان گرااست، برازنده قامت انسان های عینی و واقعی نیست، بلکه برازنده یک انتزاع صوری و تهی از عاطفه است.در خود مفهوم دموکراسی جایی برای مشاهده محتوای انسانی،عینی و انضمامی و برای اصالت پیوند های جماعت نیست؛بلکه دموکراسی پیوندی صوری از افراد انتزاعی است» (تاجیک، 1386: 76). در مقاله حاضر با محور قرا دادن نظریه بازنمایی، به بررسی جریان فیلم های سیاسی هالیوود در پانزده سال گذشته پرداخته می‌شود. هچنین شایان ذکر اینکه بخش پایانی این مقاله که مبتنی بر یافته های پژوهشی مستقل در این زمینه است، از روش تحلیل گفتمان انتقادی وندایک و تحلیل روایی رولان بارت در نشانه شناشی و تحلیل سکانسی فیلم های منتخب بهره گرفته شده است.

 

2. بازنمایی هالیوود و خاورمیانه

الف. موج اول بازنمایی هالیوود

چنانچه پیشتر اشاره قرار گرفت، در دوران جنگ سرد، آمریکا با تعریف کمونیسم به عنوان دشمن خود، همواره سعی می‌کرد از این عامل به عنوان شاخص جهت‌ دهی به سیاست خارجی خود استفاده نماید که تاریخ جنگ سرد، شاهدی بر این مدعاست. طرح پرده‌ی آهنین، درگیری در ویتنام، کره و کوبا، طرح دفاع موشکی، جنگ ستارگان ریگان و... نمونه‌های بارزی از این رویکرد می‌باشند. با فروپاشی نظام دو قطبی، عرصه‌ی روابط بین‌الملل و به تبع آن، سیاست خارجی آمریکا به عنوان ابرقدرت باقی‌مانده دچار بحران معنا و هویت گردید و رئالیسم به عنوان تئوری غالب جنگ سرد به چالش کشیده شد. در این هنگام برخی از متفکران آمریکایی در ارائه‌ی بدیلی برای کمونیسم به منظور جهت‌دهی سیاست خارجی این کشور سعی بسیار نمودند؛ از جمله طرح «برخورد تمدن‌های هانتینگتون»، در این راستا مطرح شد، ولی هیچ کدام از این موارد به اندازه‌ی حوادث 11 سپتامبر 2001 نتوانست جهت تبیین و مفهوم‌سازی در زمینه سیاست خارجی آمریکا مؤثر باشد. دولت‌مردان نو محافظه‌کار آمریکا با استفاده از این حادثه بعد از دوره‌ای سرگردانی در سیاست خارجی و پس از فروپاشی کمونیسم، راهبرد جدیدی ارائه و آن را در سطح گسترده‌ای از جهان اعمال نمودند. حمله های تروریستی یازده سپتامبر 2001 به مرکز تجارت جهانی در نیویورک و به پنتاگون برای همیشه دیدگاه امریکایی ها به خودشان و به جهان را دیگرگون کردند. این نخستین حمله جدی به خاک اصلی امریکا، از زمانی که انگلیسی ها در 1812 کاخ سفید را به آتش کشیدند، بود و ملت امریکا را به شدت تکان داد و آن ها را چنان متحد کرد که مانند آن از زمان حمله ی   ﮊاپنی ها به پرل هاربور دیده نشده بود. چنین حمله ای در آن زمان منجر به ورود امریکا به جنگ دوم جهانی شد. هر چند   ﮊاپن و امریکا تا این مقطع زمانی آماده یک درگیری نظامی با یک دیگر شده بودند.

در پیوند با تغییر سیاست خارجی آمریکا پس از یازده سپتامبر و متمرکز شدن این کشور بر منطقه خاورمیانه، پژوهش های متعددی صورت پذیرفته و در خلال آنها، به طور تفصیلی به این مقوله پرداخته شده است. لذا در این قسمت، به ذکر مقدمه ای در باره کلیت رخداد بسنده گردیده و انحصارا به تغییراتی که در زمینه فرهنگی و رسانه ای آمریکا صورت پذیرفته و تاثیری که این سیاست خارجی نوین بر سینمای آمریکا گذارده، پرداخته خواهد شد. در این زمینه مقوله اسلام هراسی و بازنمایی مسلمانان، اعراب و خاورمیانه جایگزین پروژه قبلی بازنمایی، یعنی کمونیسم گردید. چنانچه در بخش مقدماتی این فصل درباره پروژه بازنمایی هالیوود در دوران جنگ سرد به آن اشاره شد، هالیوود دشمن را بر اساس دو مولفه شناسایی و از طریق رسانه به افکار عمومی معرفی می‌کند. یک؛ مولفه هراس از دشمن برمبنای خطر ناشی از خشن و غیر متمدن بودن آن. و دوم القا برتری آمریکا در مواجهه با این دشمن و نهایتا اطمینان بخشیدن برای نابودی آن توسط ایالات متحده.در مولفه اول، بازنمایی رسانه ای جلوه تهدید آمیز بودن دشمن جدید را بر اساس « اسلام هراسی »  برجسته می نماید.

اسلام هراسی یا اسلام را به عنوان یک تهدید به حساب آوردن، عامل مهمی در تعیین طبیعت رابطه میان ایالات متحده آمریکا و مسلمانان، به ویژه آن دسته از ملت های مسلمان است که دارای اختلاف با آمریکا هستند. دیدگاه اسلام هراسی معتقد است که اسلام هیچ ارزش مشترکی با فرهنگ های دیگر ندارد؛نسبت به غرب فرهنگ پست تر است؛ بیشتر یک ایدئولوژی سیاسی خشن است تا یک دین؛ انتقاد های آن از غرب بی ارزش است و اقدامات تبعیض آمیز علیه مسلمانان موجه است. از این رو عقیده بر آن است که اسلام طبیعتا غرب و ارزش های آن را تهدید می‌کند. ریشه های اسلام هراسی آمریکایی را می‌توان در دو مفهوم شرق شناسی و استثنا گرایی آمریکایی که مکمل همدیگرند، یافت ( ایزدی، 1389 : 163).

استثنا گرایی آمریکا به این معناست که برتری معنوی، ریشه های ویژه دموکرتیک و انقلابی، نظام سیاسی، سازمان اجتماعی، میراث فرهنگی و دینی و ارزش های ایالات متحده در خدمت مشروعیت بخشیدن به سیاست های آن کشور است.بنا براین آمریکا، به عنوان شهر روی تپه در مقایسه با کشور ها و قدرت های دیگر جهان، جایگاه معنوی بالاتری دارد و به همین دلیل گفته می‌شود، موظف به ترویج روش فکری، آرمان ها، ارزش ها و نظام های سیاسی آمریکا به بقیه جهان است. در رابطه با شرق شناسی و ارتباط آن با مقوله بازنمایی و هژمونی در بخش نظری این رساله توضیحاتی ارایه گردید. در اینجا تنها به یاد آوری این نکته کفایت می گردد که شرق به عنوان « غیر » در مقابل غرب «برتر » قرار داده می‌شود. شرق شناسی در واقع با روابط قدرت سر و کار دارد. بنابراین «اسلام هراسی » را می‌توان قدیمی ترین شکل شرق شناسی دانست، زیرا غرب پیش ازمواجهه اش با گونه های دیگر شرق،800 سال با شرق اسلامی رو به رو بوده است (ایزدی، 1389 : 164).با در در نظر گرفتن این نکته که القا برتری نیز از طریق استثنا گرایی وانموده می گردد، لذا رویکرد بازنمایی در این دوره را می‌توان به تعبیری، تحت تاثیر مقوله اسلام هراسی قلمداد نمود. در این دوران، نمونه حلقه های سیاست گذاری و رسانه های غرب در بازنمایی کلیشه ای و اغراق شده مسلمانان همانند جنگ سرد ادامه یافت. این راهبرد چیره گفتمان و قدرت در دراز مدت، فقط به تولید انگاره های « غرب » و «شرق» نمی انجامد، بلکه در این رویکرد میلیون ها انسان در خاورمیانه به «دیگری » تبدیل می شوند : موجودات کاریکاتور گونه ای که بود و نبودشان توفیری نمی‌کند (حسینی، مرندی و عاملی، 1389: 97).

آمار و پژوهش های صورت گرفته در نخستین سال های پس از وقوع یازده سپتامبر، حاکی از شکل دهی به ذهنیت غالبا خام آمریکاییان نسبت به مردم خاورمیانه است. در گزارش شورای روابط اسلام و آمریکا (CAIR) در سال 2006 به عنوان نمونه،به اطلاع بسیار ناچیز و منفی آمریکایی ها از جهان اسلام اشاره می‌کند. بر اساس این گزارش « تنها 2 درصد از آمریکایی ها اطلاع کامل از اسلام دارند و 25 درصد از آمریکایی ها معتقدند اسلام دین خشونت و تنفر است » ( سی. ای. آی. آر، 2006 : 3).در بین مطالعات انجام شده درباره چگونگی بازنمایی اعراب در رسانه های سرگرم کننده آمریکا، اثر برجسته «جک شاهین » استاد ارتباطات دانشگاه الینویز به عنوان شاخص ترین اثر در این زمینه شناخته می‌شود.شاهین در این اثر که در سال 2003 با عنوان « اعراب همواره بد؛ چگونه هالیوود به مردم بهتان می زند » منتشر شده است، تصویر اعراب را در 900 فیلم هالیوودی بررسی کرده است. او در این تحقیق نشان می دهد « تصاویر روی پرده های عریض سینما و تلویزیون بیش از صد سال است که درحال ساختن تصاویر کلیشه ای و باور های قالبی از اعراب هستند».(Shaheen, 2003: 171) در واقع شاهین در این دوره، روند هالیوود شتابنده هالیوود برای بازنمایی مسلمانان را دارای پیشینه ای پنهان و بطئی قلمداد می‌کند که به یک باره  به سطح آمده است.

تحلیل هایی که از منظر انتقادی و با زاویه دید جک شاهین در این دوره صورت پذیرفته اند ، غالبا موید نتایج مذکور می باشند.اسلام هراسی موجود در تولیدات رسانه ای آمریکا، از این رهگذر  اشاره‌ای است به یک اضطراب اجتماعی نسبت به فرهنگ اسلام و مسلمانی و به شدت در حس تمایزگذاری میان خودی و غیر خودی ریشه دارد. انتقادِ موجود در این دوره ،نسبت به فرضیه‌های موهن طرح نشده، اما آشکارا ریشه آن در طرح این نکته است که  در مورد مسلمانان، سیاست، مذهب و رسوم آنان و حتی روابط با ایالات متحده تهدید آمیز است. این واقع نمایی که آنها در مورد اسطوره عرب- که همواره معادل مسلمان انگاشته می‌شود- انجام می دهند، منجر به تولید نادرست دو بُعد «ما» و «سبک زندگی‌مان» در مقابل «غیر خودی‌ها» می‌گردد. این دید دو بعدی در سیاست آمریکا به ویژه در دوران ریاست جمهوری جورج بوش و مشروعیت‌بخشی به «جنگ علیه تروریسم» و خشونت و شکنجه علیه مسلمانان در این دوره، به درون‌مایه‌ای بنیادین بدل گردید. تأکید غرب بر ادامه روند بازنمایی‌ نژادپرستانه از غیر خودی‌ها، در ترسیم رویارویی‌ با غیر خودی‌ها، رابطه‌ای عمیق با اندیشه‌های استعماری دارد. این  بازنمایی‌ها درباره جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، تنها اطلاعاتی در اختیار ما قرار نمی‌دهند، بلکه این ها،جهان را طبقه‌بندی می‌کنند و به آن نظمی می‌بخشند که برای مخاطب قابل فهم و برانگیزنده حسی مشترک است(میشل، 1392: 8).

شرن رازک (2008) در کتاب خود؛«اخراج؛ بیرون راندن مسلمانان از قانون و سیاست غرب»،می‌نویسد:«تفکر نژادی به گسترش امپراطوری کمک می‌کند و باعث می‌شود که جهان بیش از پیش به وسیله منطق استثنا مدیریت گردد. هر فصل، نمونه‌ای از یک کمپ است؛ جایی که در آن، قانون به تعلیق درمی‌آید و مسلمانان از جامعه ملل بیرون رانده می‌شوند.... در نهایت، وقتی تصور می‌شود مسلمانان ذاتاً برای ملت‌ها تهدیدآمیز هستند، این گروه به عنوان افرادی خارج از جامعه ملل علامت‌گذاری می‌شودRazack, 2008)  ).

رازک، شکنجه زندانیان ابوغریب و رفتار خشونت‌آمیز سربازان آمریکایی با زندانیان عراقی را نمونه‌ای از کمپ  می‌داند؛ فضایی که در آن، قانون هیچ‌گونه کارکردی در جلوگیری از ظلمی که به زندانیان مسلمان می‌شود، ندارد و حتی در راستای طبیعی جلوه دادن این اعمال خشونت‌آمیز عمل می‌کند. این پژوهشگر در تحلیل خود از زن مسلمان «آسیب‌پذیر» اشاره می‌کند که فمینیست‌های غربی نیز همگی در پروژه «جنگ علیه تروریسم» دست دارند؛ چرا که در تفاسیر آنان، خشونت اعمال شده بر اجتماعات مسلمان با اشاره به «نجات» زنان مسلمان از چنگال مردان «وحشی» و قوانین مرتجع توجیه می‌شود.نمایش های بصری باعث ایجاد حساسیت، تأدیب و به حاشیه راندن افراد می‌شوند، اما این به حاشیه راندن به طور مساوی شامل همه اجتماعات نژادی نمی‌گردد. بنابراین، از حضور فعال برخی اجتماعات در کشورها جلوگیری می‌شود و در حق خود این اجتماعات نیز خشونتی ناعادلانه صورت می‌گیرد. ایجاد کلیشه منفی برای یک اجتماع ممکن است فشارهایی بر آن اجتماع وارد کند، اما با در نظر داشتن پراکندگی نامتوازن روابط قدرت، برخی اجتماعات قادر هستند با استفاده از منابع و قدرت اجتماعی در مقابل چنین کلیشه‌هایی ایستادگی کنند.

می توان گفت در دوران پس از یازده سپتامبر در رسانه ها با میراثی بصری روبه‌رو گشته ایم که بر بازنمایی نامناسب از غیر خودی‌ها (مسلمانان) مبتنی بود. رویارویی با این میراث نمادین زمانی از اهمیت برخوردار می شود که بخواهیم از نقش هژمونیک رسانه‌های معاصر در انتشار زنجیره‌ای از باورها آگاه شویم که به طور مستقیم با روابط قدرت مرتبط هستند(میشل، 1392 :10-9). همان طور که پیشتر گفته شد، در دهه نود رویکرد هالیوود به فیلم های ضد تروریستی، متاثر از حملات تروریستی به منافع آمریکا در این کشور و دیگر نقاط جهان،  با فراز و نشیب ادامه پیدا می‌کرد. این دسته فیلم ها، هراس از تروریسم را در ذهن مخاطبین، تدریجا جایگزین هراس از کمونیسم می‌نمودند.با این حال تروریست ها الزاما از میان اعراب و مسلمانان نبوده و طیفی از کشور های کمونیستی سابق، چینی ها، مطرودین جامعه و امثال آنها را در بر می گرفت. با وقوع حملات یازده سپتامبر، موضوع تروریسم و خطر ناشی از آن برای شهروندان آمریکایی با پدیده اسلام هراسی در هم تنیده شد و طیف وسیعی از فیلم ها با محوریت خطری که از سوی خاورمیانه آمریکا را تهدید می‌کرد، ساخته شدند.

در فوریه 2002، موسسه گالوپ درباره نامطلوب ترین کشور ها از منظر مردم آمریکا یک نظر سنجی انجام داد. در نتایج به دست آمده، به ترتیب ایران، کره شمالی، عراق کوبا و سوریه بدترین کشور معرفی گردیدند؛ یعنی همان کشور هایی که از منظر سیاست خارجی آمریکا به اصطلاح «یاغی» خوانده می شوند.به غیر از کوبا و کره شمالی، سه کشور دیگر مسلمان و واقع در خاورمیانه به حساب می‌آمدند  (گزارش موسسه گالوپ در فوریه سال 2002 ). ایجاد و گسترش چنین ذهنیتی در میان افکار عمومی جامعه آمریکا را رسانه های این کشور به صورت سریع و مقطعی و با توسل به بمباران خبری و تفسیر های مرتبط با آن به وجود آورند. در حالی که در طول سالیان بعد، هالیوود به صورت تریجی، اما عمیق و ماندگار، سازوکار بازنمایی را در میان ذهن مخاطبین نهادینه کرده است.اساسا تفاوت رسانه های خبری مثل سی ان ان و فاکس نیوز، با تولیدات سینمای هالیوود در همین نکته است. خبرگزاری ها اثر مقطعی و آنی ایجاد می‌کنند، اما آثار سینمایی، کلیشه ها ماندگار در ذهن مخاطبین می سازند.

به عنوان نمونه فیلم قلمرو پادشاهی(The Kingdome)  در سال 2007، به کارگردانی پیتر برگ،به داستان گروهی از مأموران اف.بی.آی می پردازد که در حال بررسی یک بمب‌گذاری تروریستی در یک مجتمع مسکونی متعلق به کارگران آمریکایی در عربستان سعودی هستند (داستان این فیلم از جریان دو بمب‌گذاری واقعی در عربستان سعودی الهام گرفته است). چهار مأمور ویژه آمریکایی مسئولیت دارند تا ضمن بررسی بمب‌گذاری روی داده، ظرف کمتر از پنج روز، مجرمان را شناسایی و دستگیر کنند. این محدودیت زمانی سطح هیجان فیلم را ارتقا می‌دهد و نوعی منطق بمب ساعتی به فیلم می‌بخشد. در روند فیلم، سرهنگ القاضی نیز در انجام مأموریت مورد نظر با گروه همراه می‌شود. «قلمرو پادشاهی»با توجه به آنچه پیشتر درباره اسلام هراسی بعد پس از 11 سپتامبر ذکر شد، به چند دلیل حایز اهمیت می باشد. نخست، الهام گرفتن از بمب‌گذاری‌های صورت گرفته در مجتمع آمریکایی ریاض در سال 2003 و مجتمع مسکونی آمریکایی در شهر خبر در سال 1996 که روایتی مبتنی بر واقعیت را موجب شده و ابهامی به این فیلم بخشیده است که تا پیش از این در فیلم‌های تروریسم‌محور شاهد نبوده‌ایم.همچنین انتشار فیلم بعد از حادثه یازده سپتامبر نیز بر جذابیت آن افزوده و در چشم‌انداز سیاسی ـ اجتماعی کنونی، بستری مناسب برای آن فراهم شده است. در این چشم‌انداز:

1) تنش‌ها نسبت به اسلام، مسلمانان و عرب‌ها تشدید یافته است؛

2) در پرتو «امنیت عمومی» اقداماتی چون تجسس، بازداشت و خشونت علیه این اجتماع، قانونی محسوب می‌شود؛

3) به منظور تعریف مرزهای تازه برای کشورها، از سیاست خارجی در کنار اقدامات نظامی استفاده می‌شود؛

4)  «نجات» زنان و کودکان مسلمان (به ویژه پس از آن در افغانستان) هم در فیلم‌های سینمایی و هم در عملیات‌های واقعی یک اولویت قلمداد می‌گردد (میشل، 1392 :7-6(.

فیلم‌هایی دیگری نیز که در این دوره با محوریت مسلمانان ساخته شدند کم و بیش، مشابهت های ساختاری و محتوایی محسوسی با «قلمرو پادشاهی داشتند». در این فیلم ها صفت ها و قابلیت هایی برای فرهنگی که سازندگان آنها بدان تعلق دارند یا «ما»، و در مقابل صفات و قابلیت هایی برای کسانی که از این حوزه بیرون هستند، یا «دیگری» را می‌توان در قالب نمودار زیر دسته بندی نمود:

غرب یا  «ما»

خاورمیانه یا «دیگری»

آرامش

خشونت

قربانی تروریسم

تروریست

خِرد

بی خردی

فعال

منفعل

رفاه

فقر

بی طرفی

جانبداری

آزاد

برده

پیشرفته

عقب مانده

شجاع

ترسو

همواره فاتح

همواره مغلوب

منبع: گیویان و زرگر، 1388: 170

ب. موج دوم بازنمایی خاورمیانه‌ای[1]

اگر موج نخست تولیدات هالیوود با محور خاورمیانه را ا ز شروع یازده سپتامبر تا سال 2010 به حساب آوریم، موج دوم آن از سال 2011 تا حال حاضر ادامه پیدا کرده است. این موج با روند فزاینده تری به مضامین مرتبط با تروریسم، بنیاد گرایی، اسلام هراسی- ایران هراسی و تحکیم و طبیعی سازی روند پیشین می پردازد.مطالب این بخش از مقاله برگرفته ازپژوهشی است که به بررسی مبتنی بر نشانه شناسی سکانسیِ سه فیلم «آرگو»، «سی دقیقه پس از بامداد»، «سیصد: ظهور یک امپراطوری» و مجموعه تلویزیونی « هوملند» اختصاص یافته است که همگی در دوره مذکور تولیده و پخش شده‌اند.

«آرگو» به عنوان اولین فیلمی که در پژوهش مذکور  مورد تحلیل سکانسی قرار گرفت، حاوی بار نشانه شناسی قابل توجهی می باشد.در سکانس های منتخب، تجزیه و تحلیل صحنه ها و دیالوگ ها نشان داد ایده اصلی فیلم بیانگر اهمیت رسانه در پیشبرد اهداف مد نظر آمریکا در ایران است. این فیلم که مقارن با اوج مذاکرات هسته ای ایران با 1+5 و توجه رسانه های جمعی به این مقوله پخش گردید، توانست به گونه ای بی سابقه توجه تماشاگران، منتقدین و جشنواره های سینمایی را در سراسر جهان به خود معطوف سازد.از این روی، با کانونِ توجه قرار گرفتن «آرگو»، مخاطبین وسیعی در معرض پیام آن قرار گرفتند. آرگو با شبیه سازی تاریخی، تهدیداتی که از جانب نیرو های رادیکال در ایران به ویژه سپاه پاسداران متوجه منافع و اتباع آمریکا در منطقه است را برجسته می‌کند و از طرف دیگر نشان می دهد با نفوذ در میان طبقه متوسط، روشنفکران و نیرو های میانه رو، اهداف سیاست خارجی آمریکا قابل استحصال است. فیلم از این دیدگاه، آشکارا گزینه نظامی را در مواجهه با ایران بی اثر و پر هزینه جلوه می دهد ودیپلماسی رسانه ای را ابزار مناسبی برای مهار خطر جمهوری اسلامی ایران معرفی می‌کند. این امر البته مستلزم گسترش طبقه متوسط شهری به عنوان مخاطبین رسانه ای و تولیدات فرهنگی در ایران است چرا که اساسا اقشار سنتی به عنوان گروه های هدف دیپلماسی رسانه ای شناسایی نمی شوند. از همین روی است که «ولی نصر» عضو شورای روابط خارجی ایالات متحده در تاکید بر لزومت گسترش طبقه متوسط خاورمیانه اذعان می‌دارد: «طبقه متوسط برای تحول سیاسی بیشتر فشار   می‌آورد و از دموکراسی حمایت می کند. اگر خاورمیانه می خواهد پتانسیل دموکراتیک بهار عربی را عملی سازد و اگر بقیه دنیا می خواهند از مزایای آن بهره مند شوند، باید کشورهای منطقه و خارج از آن، بنگاه های خصوصی و ظهور یک طبقه متوسط نیرومند را تقویت کنند.» وی پیشتر نیز تنها راه تحول عملی شدن تحولات سیاسی مد نظر آمریکا در ایران را کمک به رشد طبقه متوسط در این کشور دانسته بود.

در فیلم «آرگو»  تونی مندز مامور سیا با همکاری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (در مقام یک نهاد فرهنگی میانه رو) و با بهانه طرح یک برنامه هنری موفق می‌شود عملیات خود را به مرحله اجرا بگذارد.در عین حال وی در برابر طرح نظامی مورد نظر مقامات آمریکایی مقاومت می‌کند و در نهایت موفق می‌شود آمریکایی های گرفتار آمده در تهران را نجات دهد.آرگو را می‌توان بازتاب تعبیر موجود در طیفی از مقامات آمریکایی و تحلیل گران سیاست خارجی این کشور دانست مبنی بر اینکه بن بست هسته ای ایران لاجرم می بایست از طریق راه حل های دیپلماتیک حل و فصل گردد.با این وجود «آرگو» از روند بازنمایی معمول عدول نمی‌کند و ایران را مقارن با منظومه معنایی و نشانه شناسی خاورمیانه و حتی ورای آن به تصویر می کشد؛ در واقع عناصر کلیشه ای مفهوم «دیگری» همچون خشونت، جزمیت، غرب ستیزی و تهدید آمیز بودن مردم انقلابی و پاسداران انقلاب اسلامی به گونه ای اغراق شده به مخاطب القا می گردد.

منتقدین، «آرگو» را به خاطر تاکید آن بر«قدرت هالیوود» مورد تقدیر قرار دادند. فیلم را از این منظر می‌توان منطبق بر موضوع مقاله حاضر مبنی بر نقش اساسی سینمای آمریکا در پیشبرد دیپلماسی رسانه ای و سیاست خارجی تلقی کرد. در «آرگو» تهیه کنندگان هالیوود،موثر تر از مجریان سیاست خارجی این کشور نشان داده می شوند.در مجموع «آرگو» را می‌توان انعکاس بخشی از رویکرد سیاست خارجی دولت اوباما در هالیوود تلقی کرد  که بر مبنای آن، قدرت هوشمند با تلفیق و بهره گیری از ابزار دیپلماسی رسانه ای و دیگر عناصر قدرت نرم می کوشند اهداف آمریکا در خاورمیانه را به نحو موثرتری نسبت به دوره امنیتی- نظامی جورج بوش پیگیری نمایند.

در سکانس های بررسی شده از «سی دقیقه پس از بامداد »، فیلم مخاطب را با گونه ای متفاوت از بازنمایی سینمایی مواجه می سازد. چنانکه گفته شد، «کاترین بیگلو» کارگردان فیلم، پیشتر با «جعبه درد» نیز نشان داده بود که رویکرد وی نسبت به حضور نظامی آمریکا در عراق و افغانستان، بر مبنای توجیه میهن پرستانه و تایید خط مشی های پنتاگون در منطقه است که در پوشش موضعی انسانی و عاطفی نسبت به جنگ طرح می گردد. در «سی دقیقه پس از بامداد» اما این رویکرد جای خود را به موجه جلوه دادن شکنجه و آزار زندانیان متهم به تروریسم می دهد. در عین حال قدرت سیا و استیلای آن در خاورمیانه برای طرح ریزی و اجرای عملیات های بسیار پیچیده ای مثل شکار بن لادن تصویر می‌شود.

تحلیل سکانس های منتخبی از فیلم  نشان دادکه رویکرد اثر بر مبنای تایید سیاست خارجی اوباما در قبال مبارزه با تروریسم در خاورمیانه بوده و با بازنمایی کاراکتر خشن و کینه توز مسلمانان، رویکرد موجود را تنها راه مقابله با تهدیدات امنیتی این منطقه علیه آمریکا جلوه می دهد.فیلم که با بودجه دولتی و همکاری سیا و پنتاگون در ارایه اسرار محرمانه به فیلمنامه نویس های آن ساخته شده است را می‌توان نمونه ای از «پروپاگاندای نوین» به حساب آورد که به برعکس روند های قبلی پروپاگاندا،چند لایه و عمیق به القا نشانه ها و پیام های مد نظر خود می پردازد.

بررسی شخصیت پردازی اعراب و  مسلمانان در «سی دقیقه پس از نیمه شب» حاکی از بازنمایی عنصر «دیگری» در قالب تروریست های مسلمانی است که برای ضربه زدن به آمریکا همپیمان شده‌اند. فیلم از تمایز قایل شدن میان تروریست ها و مسلمانان اجتناب می‌کند و آنها را اشخاصی دارای تعصب کور، به دور از عقلانیت و تمدن، خشن و خونریز و تحت تاثیر غرایز پست ترسیم می نماید. «سی دقیقه پس از نیمه شب» با سکانس های فصل نخست آن، در قالب روایت تصویری شکنجه بیرحمانه اعضای وابسته به القاعده در زندان های مخفی آمریکا شروع می‌شود و پس از تدابیر «دقیق و هوشمندانه» سیا در رابطه یا کشف مخفیگاه اسامه بن لادن،به فصل نهایی یعنی کشتار بن لادن و اعضا خانوده او توسط نیروهای ویژه آمریکایی ختم می گردد. در تمامی این سکانس ها، موضع فیلم نسبت به شکنجه، کشتار و آزار مسلمانان (با توجیه تروریست بودن آنها) سبوعانه و غیر انسانی است. چنین بازنمایی مطلق گرایی از دشمن، با فیلم هایی که علیه آلمان نازی و ژاپن در جریان جنگ جهانی دوم یا ضد روس ها در دوران جنگ سرد در هالیوود ساخته می‌شد، دارای مشابهت های ماهوی بسیاری است.به بیان دیگر «سی دقیقه پس از بامداد» را می‌توان نماینده جریانی از فیلم های مشابه آن دانست که بازتاب دهنده سیاست خارجی آمریکا پس از یازده سپتامبر بر سینمای هالیوود هستند. این فیلم ها حول مفهوم اصلی  اسلام هراسی و بازتعریف دشمن جدید شکل گرفته و مفاهیم مرتبط با آن یعنی مثل جنگ برای دموکراسی، مبارزه علیه تروریسم و مهار بنیادگرایی اسلامی را بسط داده اند.

سطح سوم بازنمایی (از دیدگاه بودریار) نسخه بدلی است که واقعیتی را تولید می‌کند، بدون اینکه ذره ای بر واقعیات جهان تکیه داشته باشد،. بودریار این سطح  وانموده ها یعنی زمانی که الگو، از جهان واقعیت پیشی می گیرد را، «حاد واقعی» می نامد.فیلم هایی که با محوریت خاورمیانه پس از یازده سپتامبر تولید شده‌اند را می‌توان مصداق تعبیر «حاد واقعی » به حساب آورد.آنها نسخه ای مجازی از خاورمیانه را به تصویر می کشند که با خصوصیاتی که توجیه گر سیاست خارجی آنهاست  مطابقت داشته باشد، نسخه ای که ما به ازا خارجی نداشته اما با ابزار رسانه ای در ذهن مخاطب عام کلیشه سازی می‌شود. بر اساس همین تحلیل «بودریاری» است که « سی دقیقه پس از بامداد» با پرداختن به یک برش از تاریخ معاصر خاورمیانه، می کوشد تا با تبدیل واقعیت به فرا واقعیت، بعد و زمینه تاریخی- اجتماعی آن واقعیت را از میان می برد و بر این اساس آن را به هر نحو که می خواهد دستکاری کرده، تغییر داده و حتی تحریف می‌کند تا به شکل مورد نیاز از آن استفاده کند.

در فیلم «سیصد : ظهور یک امپراطوری »،ادامه جریان بازنمایی مختص ایران با محوریت تمدن پارس و امپراطوری ایران باستان مورد بررسی قرار گرفت که به همراه چهار فیلم دیگر در همین زمینه «سری امپراطوری پارس » نامیده شد. ویژگی های این سری از فیلم ها که همگی پس از یازده سپتامبر تولید شده‌اند  مبتنی بر ارایه تقابل دوگانه ای از تمدن غرب و تمدن شرق در قالب یونان باستان و امپراطوری پارس می باشد.تاکید بر این دوگانگی در نهایت منتج به تطابق با دوران معاصر و حاوی پیام ها و نشانه ای های درباره تقابل جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده است.

در «سیصد: ظهور یک امپراطوری»، ایرانی ها حایز کلیه ویژگی ها «دیگریِ» بازنمایی شده توسط هالیوود برای مردم خاورمیانه هستند. آنها افرادی بدوی و خشن و به دور از خصایل انسانی تصویر شده‌اند که به خاطر تنفر از «آزادی»، یونان را مورد تجاوز و تاخت و تاز قرار می دهند.در نقطه مقابل، یونان با ویژیگی هایی که یاد آور ارزش های آمریکایی معاصر است همچون عقلانیت، آزادی، دموکراسی و میهن پرستی ترسیم می شوند که در نهایت هم بر پایه همین خصلت ها، بر دشمنی که از برتری کمی و عددی برخوردار است فایق می آیند.فیلم نماینده جریانی در سیاست خارجی آمریکاست که ایران را معضل اصلی خاورمیانه تصور کرده و معتقدند آمریکا با توسل به هر گزینه ای می بایست از قدرتمند شدن ایران ممانعت کند. «سیصد 1» زمانی ساخته شد که برنامه هسته ای جمهوری اسلامی ایران به مهمترین چالش دولت اوباما در خاورمیانه بدل گردیده بود.فیلم با این پیش زمینه و با پیامی هشدار آمیز درباره ایران در سراسر دنیا اکران شد و فروش شگفت آور آن (نزدیک به نیم میلیارد دلار،صرف نظر از فروش در شبکه های خانگی) حاکی از این بود که پیام مذکور به  طیف وسیعی از مخاطبین ارایه شده است.

در سال 2014 اما با حضور گروه داعش در عراق و تعمیق بحران در این کشور، تمرکز آمریکا نسبت به ایران تا اندازه ای کاهش پیدا کرد و اوباما نیز در تابستان 2014 مهمترین تهدید برای منافع آمریکا در جهان را داعش معرفی نمود. «سیصد : ظهور یک امپراطوری» را شاید بتوان تلاشی از سوی جریان تندور سیاست خارجی آمریکا تلقی کرد تا مجددا ایران را به عنوان چالش نخست پیش روی آمریکا در منطقه خاورمیانه مطرح نماید.در همین راستا مصاحبه «هنری کیسنجر» با روزنامه ایندیپندنت را که در سپتامبر 2014 صورت پذیرفته است می‌توان موید ایده های نسخه دوم «سیصد» تلقی کرد.وی در این مصاحبه ابراز می‌دارد تهدید ایران از داعش به مراتب برای آمریکا خطرناک تر بوده و شکست دادن آن هم بسیار پیچیده تر است. «کیسنجر» همچنین هم عقیده با ایده محوری مجموعه فیلم های «سری امپراطوری پارس» بیان می‌دارد: «این نوعی کمربند شیعی از تهران، تا بغداد و از آنجا تا بیروت شکل گرفته است. این وضعیت، این فرصت را به ایران می‌دهد تا امپراتوری پارس باستان را این بار با عنوانی شیعی، احیا کند... درگیری با داعش هرچند که مهم است اما نهایتا بسیار قابل‌مدیریت‌تر از رویارویی با ایران است».

در مجموع حاصل بررسی عمومی یازده فیلم و بررسی سکانسی سه فیلم از سینمای هالیوود که پس از یازده سپتامبر 2001 با محوریت خاورمیانه ساخته شده‌اند در راستای ایده اصلی این مقاله قرار می گیرند.این نتایج نشان می دهند در درجه اول، فیلم های مورد تحلیل تحت تاثیر سیاست خارجی نوین ایالات متحده آمریکا به بازنمایی مفهوم «دیگری» در قالب شهروندان خاورمیانه ای مبادرت ورزیده اند. در پیوند با این بازنمایی، دشمن جدید بر مبنای اندیشه اسلام هراسی، تهدید جدی برای منافع ملی آمریکا تعریف شده است.در عین حال بنابر خصلت بازنمایی، ویژگی های منفی «دیگری» با نادیده گرفتن حقایق پیرامون و پیشینه تاریخی و اجتماعی آن به نحوی کلیشه سازی می‌شود که برای مخاطب عام به عنوان حقیقت وانموده می‌شود. جدول زیر نمونه‌هایی از کلیشه‌سازی مورد اشاره را نشان می‌دهد.

 

کلیشه های بازنمایی شده

حقیقت های نادیده گرفته شده

تروریست و متنفر از آمریکا و غرب

پیشینه و علل وجهه منفی آن در افکار عمومی مردم خاورمیانه

وحشی و دور از تمدن

قدمت تمدنی و دستاورد های فرهنگی خاورمیانه

متعصب و رادیکال

تکثر فکری و اجتماعی در میان شهروندان خاورمیانه وخرده گفتمان های درون اسلام

عقب مانده و توسعه نیافته

نقش غرب در دوران استعمار و مناسبات پسا استعماری در کند شدن روند توسعه خاورمیانه

 

از این روی بازنمایی خاورمیانه در هالیوود ادامه تعبیر ادوارد سعید نسبت به مقوله «شرق شناسی» است  که بر مبنای آن  فرهنگ ها، ارزش ها و ملت های شرق به طور اعم و خاورمیانه به طور اخص، به عنوان پدیده هایی پست در مقابل غرب جلوه داده می شوند.بنابر این شرق به عنوان «دیگری» پست در برابر غرب برتر قرار داده می‌شود.از این دیدگاه شرق شناسی ایدئولوژی مسلطی تلقی می گردد که خواستگاه دیدگاه خاص غرب به خاورمیانه است.بر مبنای نظر «فوکو» حقیقت الزاما آن چیزی نیست که در واقعیت وجود دارد، بلکه حقایق بنا بر مناسبات قدرت و اهداف و منافع آن در هر عصری بازتولید می شوند.بنابراین در عصر هژمونی آمریکا، آنچه حقیقی جلوه داده می‌شود از مجرای ابزار رسانه و تولیدات فرهنگی که بخش عمده ای از آنها در انحصار آمریکاست بازنمایی می گردد. طبیعی سازی چنین رویکردی در یک پروسه زمانی خاص، به موجه جلوه دادن سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه، دست کم در میان نخبگان و طبقه متوسط این کشور ها که مخاطب محصولات فرهنگی آمریکا هستند خواهد انجامید. از این رهگذر، دیپلماسی عمومی کارکرد خود را به فعلیت رسانده و زمینه ساز پیشبرد موثرتر سیاست خارجی را فراهم می آید.در عین حال، قطع نظر از پروسه بازنمایی، اهداف دوره ای سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه نیز در جریان فیلم های سیاسی هالیوود انعکاس یافته اند. در نمودار زیر نمونه های موردی این انعکاس در سه نمونه بررسی شده یعنی«آرگو»، « سی دقیقه پس از بامداد » و «سیصد: ظهور یک امپراطوری»، همچنین مجموعه «هوملند» نشان داده شده‌اند.

 

 

آرگو

( طیف میانه رو)

- تاکید بر راهکار دیپلماسی عمومی و نفوذ در طبقه متوسط ایران جهت پیشبرد اهداف سیاست خارجی

- بی اثر و ناکارآمد جلوه دادن گزینه نظانی در مهار ایران

- برجسته کردن تهدید سپاه پاسداران برای منافع ملی آمریکا

 

 

سی دقیقه

پس از

نیمه شب

 

( طیف پنتاگون و سیا)

- تایید سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه مبتنی بر مبارزه با تروریسم

- گوشزد کردن تهدید بنیادگرایی اسلامی علیه منافع ملی آمریکا در سراسر جهان

- القای تسلط اطلاعاتی- امنیتی سیا در خاورمیانه

- تاکید بر قدرت نظامی- عملیاتی پنتاگون در مبارزه با تروریسم

- معرفی عملیات به دام انداختن بن لادن به عنوان بزرگترین دستاورد اوباما در مبارزه در تروریسم

سیصد : ظهور یک امپراطوری

(طیف تندرو)

- تاکید بر مهار ایران و ممانعت از افزایش قدرت آن

- بدبین نسبت به مذاکره با ایران

- یادآوری زمینه های برخورد تمدنی غرب با شرق

 

 

هوملند

- تایید سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه مبتنی بر مبارزه با تروریسم

- گوشزد کردن تهدید بنیادگرایی اسلامی علیه منافع ملی آمریکا در سراسر جهان

- القای تسلط اطلاعاتی- امنیتی سیا در خاورمیانه

- پیوند دادن سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه با میهن پرستی و ناسیونالیسم

 

در اینجا لازم است به این نکته نیز اشاره گردد که آیا با توجه به تحولات نوین در نظام بین‌الملل، روند موجود بازنمایی در هالیوود دستخوش تغییر خواهد گردید ؟ به بیان دیگر در صورتی که اولویت سیاست خارجی آمریکا از منطقه خاورمیانه و مقولاتی همچون تروریسم، بنیاد گرایی اسلامی و اسلام هراسی فاصله بگیرد، دیپلماسی رسانه ای آمریکا به بازتعریف « دیگری» جدیدی مبادرت خواهد ورزید ؟این احتمال با بروز رقابت هژمونیک آمریکا و چین و روسیه تقویت گردیده است، به ویژه آنکه سیاست های روسیه در جریان تحولات مربوط به اوکراین حاکی از شکل گیری صف بندی جدیدی از قدرت ها در روابط بین‌الملل است.با این وصف ممکن است هالیوود نیز تحت تاثیر جهت گیری های سیاست خارجی آمریکا، بازگشتی به دوران پیشین داشته باشد و مجموعه آثار مرتبط با مضامین این «جنگ سرد نوین» تولید شوند.

از دیگر سو، تعمیق بحران در برخی از مناطق خاورمیانه که همزمان با ظهور گروه « داعش» و دیگر گروه های پیکار جوی تندرو مجددا نشانه هایی از ادامه روند بازنمایی فعلی را به دست می دهد.اوباما در سپتامبر 2014 داعش را مهمترین تهدید علیه منافع آمریکا در جهان اعلام کرد و ایالات متحده به همراه نیرو های ائتلاف  بین‌المللی به مواضع این گروه در عراق حمله کردند. از سوی دیگر ادامه تولید آثار سینمایی مرتبط با خاورمیانه در هالیوود نیز موید تداوم این فعلی این جریان است؛ در این زمینه می‌توان به فیلم «کمپ اشعه ایکس»  با موضوع تروریست های مسلمانِ زندانی در زندان های نظامی آمریکا اشاره کرد که در اکتبر 2014 به اکران عمومی در آمد.همچنین فیلم «جنگ جهانی زد»  محصول سال 2013، نوع رادیکال بنیادگرایانه ای از بازنمایی را در قبال مردم خاورمیانه به تصویر می کشد. در این فیلم «دیگری» در قالب طغیان گروهی  از «زامبی» ها در کشور های خاورمیانه نشان داده می‌شود که در درجه اول امنیت اسراییل و سپس سایر نقاط جهان را تهدید می‌کنند و در نهایت هم با اعزام نیرو هایی از آمریکا، بحران مهار می گردد.

علاوه بر فیلم های سینمایی، در سال های پس از یازده سپتامبر روندهای سیاسی مورد اشاره در این مقاله برای برخی از سریال های تلویزیونی که مخاطبان وسیعی را نیز پوشش می دهند، مصداق پیدا کرده اند. پرداختن به سریال های تلویزیونی با تمرکز بر دیپلماسی رسانه ای، نیازمند پژوهش مستقلی است؛ به ویژه آنکه با گسترش شبکه های تلویزیونی و اینترنتی، دامنه پخش سریال ها گسترش فزاینده های را تجربه می‌کند.بر این اساس جهت ارایه نمونه ای برای تداوم روند بازنمایی رسانه ای خاورمیانه، مجموعه جنجال برانگیز «میهن: Homelad»که از اکتبر 2011 در آمریکا و بیش از سی کشور دیگر به نمایش در آمده است، در کنار فیلم های سینمایی مورد بررسی قرار گرفت. «هوملند»، ترکیبی از آنچه درباره بازنمایی رسانه ای و مفاهیم مرتبط همچون میهن و امنیت، کلیشه سازی، قطب بندی و بزرگنمایی را در چهار دوره  به نمایش می گذارد.چنانچه گفته شد، «هوملند» توجیه کننده سیاست های رسمی دولت و سازمان های اطلاعاتی آمریکا در مبارزه با تروریسم است؛ این مبارزه در خاک آمریکا و کشور های خاورمیانه همچون لبنان، عراق و ایران پی گرفته شده و دشمنان و ضد قهرمانان در شکل مسلمانان ترسیم می گردند.اسلام هراسی، «دیگر» سازی و تاکید بر خطر قریب الوقوع امنیتی از جانب کشور های مسلمان، مواردی هستند که تداوم اتکای سیاست خارجی آمریکا بر دیپلماسی رسانه ای در خاورمیانه را تایید می نمایند.

به نظر می رسد بازنمایی هالیوود در راستای پیشبرد دیپلماسی رسانه ای آمریکا در خاورمیانه، شاهد تداوم روند خود در سال های پیش روی نیز خواهد بود.در عین حال، بسته به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و  اولویت های مقتضی در سیاست خارجه پیش روی این کشورر، ممکن است یکی از روند های میانه رو و صلح طلب یا تندور و طرفدار اقدامات نظامی در هالیوود دست بالا را در جریان فیلمسازی سیاسی پیدا کند.همین احتمال در خصوص جمهوری اسلامی ایران، نتایج نهایی گفتگو های هسته‌ای، مسایل منطقه ای و صلح خاورمیانه نیز متصور خواهد بود.

 

نتیجه‌گیری

هالیوود از ابتدای قرن بیستم به ابزاری جهت ایجاد یک هژمونی نوین برای ایالات متحده یاری رسانده است. نخسین کارکرد بازنمایی هالیوود برای پیشبرد اهداف سیاست خارجی در جنگ جهانی دوم و برای تهییج افکار عمومی و فاصله گرفتن از انزوا گرایی سنتی این کشور صورت پذیرفت.اما در دوران جنگ سرد، هالیوود طی چند دهه مفهوم « دیگری » را در قالب دشمن و با محوریت هراس از کمونیسم نهادینه ساخت. پس از افول تدریجی اتحاد جماهیر شوروی و سقوط آن، هالیوود تدریجا هراس از تروریسم را جایگزین کمونیسم هراسی کرد و رسالتی برای آمریکا در راستای مبارزه با تروریست های در سراسر جهان القا می‌نمود. پس از وقوع حادثه یازده سپتامبر، تولیدات سیاسی هالیوود همزمان با تغییرات در سیاست خارجی آمریکا دچار تحول در جهت گیری شد. به بیان دیگر روندی در تولید فیلم هایی حول محور خاورمیانه، اسلام هراسی، تروریسم، بنیادگرایی و امثال آن شکل گرفت که تا سال های پس از آن و تاکنون نیز ادامه یافته است.

در مقاله حاضر، پژوهشی که پیشتر توسط نگارندگان این مقاله  با موضوع هالیوود و پیشبرد سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه صورت پذیرفته بود  اصل و محور قرا گرفت.ر مبنای این پژوهش مجموعه ای از فیلم های سیاسی هالیوود پس از یازده سپتامبر مورد تحلیل قرار گرفتند که از میان آنها سه فیلم «آرگو»، «سی دقیقه پس از بامداد» و «سیصد : ظهور یک امپراطوری» به همراه مجموعه تلویزیونی «هوملند» مورد تحلیل نشانه شناسی بر اساس روش ترکیبی وندایک و رولان بارت قرار گرفته بودند. طبق نتایج حاصله در وهله نخست جریان بازنمایی سیاسی حول محور خاورمیانه شکل گرفته است که با توجه به نمونه های مذکور به راحتی قابل انکار نیست. در وهله بعد طیف های مختلف جریان های سیاست خارجی ایالات متحده، از تندروی تا میانه روی و از سیاست های جنگ طلبانه تا جریان های متمایل به مذاکره و راهکار های دیپلماتیک در فیلم های تولید شده این دوره قابل تمایز هستند.

اما نکته مشترک در تمامی این فیلم ها،وجود نوعی رهیافت شرق شناسانه رادیکال و ایجاد و نهادینه سازی کلیشه هایی در رابطه با اسلام و خاورمیانه است. این روند کلیشه سازی تدریجی ملازم با سیاست خارجی امریکا در منطقه خاورمیانه و در راستای بازتعریف مفهوم دشمن جدید در پروسه سیاست خارجی این کشور می باشد. همانطور که ذکر شد تحولات جدید در اوکراین و رقابت استراتزیک چین با آمریکا، سایق هایی برای تغییر اولویت های سیاست خارجی این کشور از خاورمیانه به رقبای دوران جنگ سرد خود می باشد؛ با این وجود تولیدات سیاسی هالیوود دست کم بیانگر تداوم روند پانزده ساله خود با محوریت اسلام هراسی و خاورمیانه است.روندی که کمتر مورد توجه پژوهشگران و روشنفکران قرار گرفته و کوشیده می‌شود اساسا مورد انکار جریان فکری راست گرای غالب در جهان واقع گردد.

 

 



[1] مطالبی که در ادمه می آید برگرفته از رساله دکتری بشیر اسماعیلی به راهنمایی آقای دکتر مجید توسلی و مشاوره آقایان دکتر عبدالعلی قوام و دکتر کیهان برزگر است. لذا با توجه به اینکه این مطالب از بخش نتایج استخراج شده اند، در اینجا فاقد رفرنس می باشند.

منابع فارسی

- ایزدی، فواد (1389)، «اسلام هراسی ؛پس از 11 سپتامبر، علل، روند ها و راه حل»، مجموعه مقالات همایش اسلام هراسی پس از 11 سپتامبر، علل روندها و راه حل، تهران: پژوشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات.

- ایکنبری، جی.جان (1382)، تنها ابر قدرت: هژمونی آمریکا در قرن بیست و یک، ترجمه عظیم فضلی پور، تهران: نشر ابرار معاصر.

- پورحسن، ناصر (1385)، «نظامی شدن سیاست خارجی آمریکا»، اطلاعات راهبردی، سال چهارم، شماره 41.

- تاجیک، محمدرضا (1386)، «روانکاوی و سیاست»، فصلنامه علمی- پژوهشی حقوق و علوم سیاسی، شماره 4.

- تورنهیل، جان (1388)، «مارکسیست فروتن: ژیژک متفکری که همزمان از فلسفه، فیلم، غذا، روانکاوی و مارکسیسم می گوید»، ترجمه فاطمه بنویدی، خردنامه همشهری، شماره 31 و 3 .

- توسلی، مجید و بشیر اسماعیلی (1392)، «بررسی جایگاه سینمای هالیوود در دیپلماسی رسانه ای آمریکا، بازنمایی؛ هژمونی فرهنگی و پیشبرد اهداف سیاست خارجی»، فصلنامه تحقیقات سیاسی و بین‌المللی، شماره شانزدهم.

- حبیبی‌نیا، امید (1378)، «وانموده و ضد زیبایی شناسی»، نشریه فارابی، دوره نهم، شماردوم.

- حسینی، پیرنجم الدین، سیدمحمد مرندی و محمدرضا عادلی (1389)، «گفتمان شرق شناسانه در بازنمایی های رسانه ای غرب از ایران»، تحقیقات فرهنگی، شماره 10

- ساعی، احمد و فرزاد پیلتن (1390)، «نظریه ثبات هژمونیک، اقتصاد جهانی و تجارت چندجانبه»، فصلنامه تخصصی علوم سیاسی، شماره شانزدهم .

- قوام، عبدالعلی، سیداحمد فاطمی‌نژاد و سعید شکوهی (1391)، نظریه روابط بین‌الملل: پیشینه و چشم‌انداز، تهران: نشر قومس .

- گزارش شورای روابط اسلام و آمریکا (2006).

- گزارش موسسه گالوپ (2002)، فوریه.

- گیویان، عبدالله و محمد سروی‌زرگر (1388)، «بازنمایی ایران در سینمای هالیوود»، فصلنامه تحقیقات فرهنگی، دوره دوم، شماره 8.

- میشل، آگوایو (1392)، «بازنمایی شخصیت‌های مسلمان در فیلم قلمرو پادشاهی: ساختار شکنی گفتمان‌ها در هالیوود»، ترجمه منا نادعلی، سیاحت غرب، شماره 116.

English Source

- Razack, Sherene (2008), Casting Out: The Eviction of Muslims from Western Law and Politics, Toronto: University of Toronto Press, Scholarly Publishing Division.

- Shaheen, J. (2003), Reel bad Arabs: How Hollywood Vilifies a People, London: Sage Publication.