اهمیت اوراسیای مرکزی در رقابت‌های ژئوپلتیکی بین قدرت‌های بزرگ

نوع مقاله: مقاله مستقل پژوهشی

نویسندگان

1 استادیار و عضو هیات علمی گروه روابط بین‌الملل، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد کرج، کرج، ایران

2 دانشجوی دکتری گروه روابط بین‌الملل، واحد همدان، دانشگاه آزاد اسلامی، ایران، همدان

چکیده

مقاله حاضر در پی پاسخ‌گویی به این سوال می‌باشد که چرا منطقه اوراسیای مرکزی در رقابت ژئوپلتیکی میان قدرت‌های بزرگ، حائز اهمیت است؟ با فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد، بسیاری بر این عقیده بودند که دوران نظریات ژئوپلتیک و رقابت قدرت‌های بزرگ در اوراسیا، به پایان رسیده است. اما در دهه 1990 و هنگامی که روسیه تضعیف شده، روابط مسالمت آمیز خود را با غرب بهبود می‌بخشید، غرب نیز در قالب ناتو، مرزهای خود را به سمت شرق و اوراسیای مرکزی گسترش می‌داد. آغاز سال2000 و حوادث 11 سپتامبر موجب شد که غرب به بهانه مبارزه با تروریسم، نفوذ خود در آسیای مرکزی را بیش از پیش گسترش دهد. روسیه نیز که در حال بازیابی قدرت پیشین بود، این مساله را یک تهدید تلقی می‌نمود و این آغازی برای تقابل دوباره رقبای دیرینه در اوراسیای مرکزی بود. از طرفی دیگر، خلاء قدرتی که پس از فروپاشی شوروی در اوراسیای مرکزی به وجود آمده بود، توجه بسیاری از قدرت‌ها به این منطقه ژئوپلتیک و ژئواستراتژیک را جلب نمود. این مقاله به بیان رقابت میان قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای با هدف کسب برتری‌های ژئوپلتیک در اوراسیای مرکزی می‌پردازد.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


مقدمه

با ظهور و قدرت یافتن امپراتوری روسیه و گسترش مرزهای این کشور، تعارضات این امپراتوری با غرب نیز افزایش یافت. هر چند پس از جنگ سرد، دوره‌ای کوتاه از تنش‌زداییو آغاز همکاری‌های متقابل بین شوروی و غرب به وجود آمد، اما فروپاشی شوروی و ظهور جمهوری‌های استقلال یافته، به عنوان کشورهای مستقل، باعث ایجاد تنش مجدد در روابط دو طرف گردید. اگر چه پس از فروپاشی شوروی در سال 1991میلادی، در دوره‌ای کوتاه مدت(2سال)، جمهوری‌های جدا شده به فراموشی سپرده شده بودند، اما در سال1993میلادی، کشورهای استقلال یافته شوروی سابق به عنوان «خارج نزدیک» دوباره در کانون توجه روسیه قرار گرفتند. زیرا حضور و رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای در این کشورها باعث ایجاد مشکلات سیاسی و تعمیق شکاف هویتی بین این منطقه و روسیه شد. در این دوره کرملین، از یک سو نگران نفوذ غرب و گسترش ناتو به شرق می‌باشد و از سوی دیگر، غرب تلاش می‌کند تا کشورهای حوزه اوراسیای مرکزی را در جمیع متحدان خود بگنجاند و از نفوذ روسیه به کشورهای این حوزه و مناطق شرق اروپا بکاهد. بر مبنای نظریات ژئوپلتیک، سیاست‌مداران روسیه وغرب به موقعیت استراتژیک این منطقه واقف هستند لذا همواره در طول تاریخ، این منطقه حوزه رقابت‌های دوطرف بوده است و در برخی مواقع، این رقابت منجر به بروز تعارضات جدی و بحران‌های سیاسی شده است. هدف این مقاله بررسی اهمیت ژئوپلتیک و ژئواستراتژیک اوراسیای مرکزی و مطالعه جهت‌گیری سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ، در این منطقه و بالاخص در دوران پسافروپاشی شوروی می‌باشد. نظریه نوواقع‌گرایی در این مقاله با تشریح موازنه قدرت بین دو قطب در دوران جنگ سرد، به بررسی این نظریه در عصر حاضر پرداخته و رقابت روسیه و غرب در مناطق ژئوپلتیک را بر این مبنا توضیح می‌دهد. این مقاله در پی چرا منطقه اوراسیای مرکزی در رقابت ژئوپلتیکی میان قدرت‌های بزرگ این مقاله در صدد است، پاسخی مناسب برای رقابت های روسیه و غرب در اوراسیای مرکزی (2000 تا کنون) ارائه دهد.

 

1. مبانی نظری

 واژه اوراسیا از ترکیب واژه‌های اروپا و آسیا شکل گرفته، که نخستین بار در سال 1883 میلادی از سوی ادوارد سوئیس زمین‌شناس اتریشی مطرح شد. اوراسیا اگر چه یک واژه جغرافیایی است، با این حال کمتر در جغرافیا و فرهنگ جغرافیایی مورد استفاده قرار گرفته است. رقابت بر سر تصاحب اوراسیا با پایان یافتن جنگ سرد، همچنان ادامه داشت و پس از جنگ سرد نیز این فضای جغرافیایی نقطه کانونی رقابت قدرت‌های جهانی بوده است. اوراسیا این گستره عظیم جغرافیایی، 75 درصد جمعیت جهان،60 درصد تولید ناخالص ملی و 75 درصد منابع انرژی دنیا را در بر می‌گیرد.(امیراحمدیان،1383: 22) این ویژگی‌ها باعث گردیده که قرون متمادی، امور جهانی توسط قدرت‌های اوراسیایی تحت تأثیر قرار گیرد و انسان‌ها و حکومت‌ها در این ابرقاره با هم به نبرد بپردازند تا بتوانند بر طبق نظریات ژئوپلتیک مطرح شده، به برتری منطقه‌ای و قدرت جهانی دست یابند. اگرچه فضاها و مکان‌های جغرافیایی به طور کلی دارای نقش آفرینی سیاسی می‌باشند، ولی این نقش آفرینی به[1]یک اندازه نیست و در ابعاد زمانی- مکانی دارای شدت و ضعف است و در طول زمان، ثابت نمی‌باشد. اما اصطلاح هارتلند1 به عنوان یک مفهوم ژئوپلیتیکی می‌تواند به این معنی باشد که یک مکان یا فضای جغرافیایی از حیث نقش آفرینی سیاسی آن چنان قوی عمل کند که بتواند تأثیر جهانی داشته، یا سیاست‌های جهانی را تحت تأثیر قرار دهد و یا این که بر فرآیندهای سیاسی جهان اثر بگذارد و به آن‌ها شکل بدهد و مدعیان قدرت در مقیاس‌های جهانی، منطقه‌ای و محلی برای کنترل و تسلط بر آن به رقابت بپردازند تا بتوانند سلطه و اقتدار خود را بر فرآیند‌ها و سیاست‌های جهانی یا منطقه‌ای نسبت به دیگران حفظ نموده و ارتقا بخشند. پس از فروپاشی شوروی، خلاء قدرت در اوراسیای مرکزی موجب ورود قدرت‌های دیگر در منطقه شد. این موازنه و رقابت جدید، میان قدرت‌های منطقه و فرامنطقه‌ای با هدف کسب برتری‌های ژئوپلتیک و تسلط برمنابع انرژی و به طور کل توسعه در منطقه اوراسیا بود. چرا که در بحث‌های ژئوپلتیک، نقطه کانونی رقابت، بر سرامکان‌ها و امتیازهای طبیعی و انسانی در فضای جغرافیایی موجود است تا از پس آن، امکان تحصیل قدرت برای حکومت‌ها فراهم شود.(حافظ نیا، 1385: 17) سرهالفورد مکیندر (1947-1861) رئیس انجمن سلطنتی جغرافیا در انگلیس، در تولید قدرت، اصالت را به خشکی داد و در تفسیر این امر، چارچوب نظری- فضایی از اوراسیا را ارائه داد. براساس این نظریه، خشکی بزرگ اوراسیا، دارای ناحیه غیرقابل دسترسی از سوی قدرت‌های دریایی بود که نقش دژ و دیواری حائل را بازی می‌کرد. وی توضیح داد که این منطقه، در طول تاریخ، کانون فشار به اطراف بوده و خود از معرض تهاجمات، به دور مانده است.(عزتی، 1380: 23)

 سرآغاز بحث‌های ژئوپلتیک در ابتدای قرن بیستم، تئوری‌ هارتلند است. مدل جهانی مکیندر در مورد ژئوپلتیک، در یک سیر تکاملی ارائه شد و نهایتاً اساس ایده مکیندر بر وجود یک قاره جهانی مبتنی شد، که وی آن را جزیره جهانی می‌دانست. از نظر او، کلید این جزیره جهانی، ناحیه محور یا هارتلند است. او هارتلند را ناحیه وسیعی می‌دانست که محدوده آن، از شرق اروپا تا سیبری غربی بود و از جنوب، به ارتفاعات هیمالیا و ایران و مغولستان و از شمال به اقیانوس منجمد شمالی منتهی می‌شد و معتقد بود این ناحیه که توسط هیچ قدرت دریایی تهدید نمی‌شود، میان دو منطقه هلالی(دونیم دایره جغرافیایی) محاصره شده است. که شامل : 1- هلال داخلی یا سرزمین‌هایی است که پشت به خشکی اوراسیا و در کنار آب قرار دارند و قابل دسترسی قدرت‌های دریایی هستند.(موقعیت ساحلی) 2- هلال خارجی یا جزیره‌ای که شامل جزایر بریتانیا، ژاپن و استرالیا می‌باشد.  (Mackinder, 1904: 175-194در اواخر دهه هفتاد و پس از ظهور ژئوپلتیک انتقادی، دیدگاه‌های تجدید نظر طلب دیگری در این عرصه به‌وجود آمد که می‌توان ژئوپلتیک زیست محیطی، ژئوپلتیک انسان‌گرا و نظریه مفهوم جدیدی از هارتلند را در این دسته از نظریات قرار داد. نظریاتی از این قبیل را می‌توان به عنوان واکنش و پاسخی مخالف در برابر نظریات سنتی ژئوپلتیک تلقی نمود. دیدگاه‌های جدید ژئوپلتیک برای تعریف‌های پیشین، اعتبار چندانی قائل نبودند زیرا آن‌ها معقتد بودند که ژئوپلتیک، فقط به شرایط طبیعی و قوانین طبیعت محدود نمی‌شود. در این جهت عموما جغرافیای اجتماعی، جغرافیای جمعیت شناسی، جغرافیای سیاسی و فرهنگی و به طور خاص، داده‌های زبان شناسی و مذهبی، دارای اهمیت ویژه ژئوپلتیکی هستند.(لاکوست و ژیبلن،1376: 14) همچنان که گفته شد بخش قابل توجهی از منابع اصلی و اولیه برای ادامه پیشرفت و توسعه اقتصادی، شامل منابع فسیلی و معدنی نیز در این ابرقاره قرار گرفته است. امروزه تأکید بر اهمیت مناطق حساس اوراسیا، محور اصلی رقابت قدرت‌های جهانی است. به همین دلیل شکل آرایش نیروها، سیاست ایجاد اتحادیه‌ها، انتخاب شرکا و به کارگیری صحیح ابزارها و امکانات سیاسی از ارکان اساسی اعمال قدرت راهبردی درصحنه جغرافیای سیاسی اوراسیا است. به این ترتیب اوراسیا صفحه شطرنجی است که بروی آن تلاش برای برتری جهانی ادامه می‌یابد و همان گونه که گفته شد ارزیابی الگوهای رفتار ژئوپلیتیک قدرت‌ها در اوراسیا تا اندازه زیادی ساختار آینده نظام جهان را روشن خواهد. (Brzezinski, 1997: 46) آن چه موجب رقابت قدرت‌های بزرگ در اوراسیا و بالاخص اوراسیای مرکزی گردید، ضعف روسیه در دهه 1990 بود، که باعث گسترش مرزهای غرب (در قالب ناتو) به سوی شرق گردید. اما بازیابی اقتدار روسیه در اوایل2000میلادی و پیگیری سیاست گسترش اقتدار در حوزه نفوذ پیشین خود (شوروی سابق)، موجب تقابل و موازنه روسیه و غرب در اوراسیا و بالاخص در اوراسیای مرکزی گردید. آن چه در این رقابت حائز اهمیت است و مبنای نظریات نوواقع گرایی نیز می باشد، تأکید بر تشکیل الگوی توازن قوا است. البته نو واقع گرایان بر این موضوع تأکید دارند که در یک سیستم آنارشیک، هرچند موازنه قوا، میان دولت‌ها می تواند بسیار کارا باشد، اما امکان جنگ، همواره وجود دارد. نوواقع گرایان معتقدند سیستم‌های دو قطبی همچون دوران جنگ سرد از لحاظ ایجاد و حفظ صلح و امنیت در عرصه بین‌الملل، ثبات بیشتری نسبت به سیستم‌های چند قطبی دارند.(Waltz, 1979: 204)  در چارچوب نوواقع گرایی، مساعی دولت‌ها به دو دسته تقسیم می شود که عبارتند از الف- مساعی داخلی که در راستای افزایش توانایی‌های اقتصادی، نظامی و توسعه استراتژی هوشمندانه است. ب- مساعی خارجی که به تقویت اتحادهای خودی و یا تضعیف اتحادهای طرف مقابل می‌انجامد. به طور کلی، توانایی‌ها، موقعیت دولت‌ها را نشان می دهد و توزیع توانایی‌ها، ساختار نظام را تعریف می‌کند. (قوام،1390 :88) از دیدگاه نوواقع گرایی، رقابت بین دو ابرقدرت باعث ایجاد ثبات می‌شود زیرا قدرت‌های بزرگ نیز، سود بیشتری از وجود ثبات (حفظ وضع موجود) در سیستم بین‌الملل کسب می‌کنند.(جکسون و سورنسون، 1393: 113) با توجه به آنچه ذکر شد و سایر ویژگی‌های نظریه نوواقع گرایی، از جمله وضعیت «آنارشی» که در نظام بین‌الملل حاکم، موجود می‌باشد کشورها به دنبال بقا و افزایش موازنه قدرت هستند.

 

2. آشنایی با اوراسیای مرکزی

  در مطالعات شورای آتلانتیک ایالات متحده آمریکا در سال2001 میلادی، قلمرویی به نام «اوراسیای مرکزی» تعریف شد که از غرب به دریای سیاه، از شرق به نواحی غربی چین، از شمال به روسیه و از جنوب به ایران، پاکستان و افغانستان محدود می‌شود. بر این اساس اوراسیای مرکزی شامل آسیای مرکزی(ازبکستان، تاجیکستان، ترکمنستان، قرقیزستان و قزاقستان) در شرق دریای خزر، قفقاز جنوبی[2] (آذربایجان، ارمنستان و گرجستان)در غرب دریای خزر و جمهوری‌های اسلاو(اوکراین، روسیه سفید، فدراسیون روسیه و مولداوی) و سایر جمهوری‌های شوروی سابق را در بر می گیرد. در برخی تعاریف نیز، اوراسیای مرکزی برای اشاره به «کشورهای مستقل مشترک المنافع[3]» که دوازده جمهوری از پانزده جمهوری پیشین اتحاد شوروی آن را تشکیل داده‌اند، به کار می‌رود. (کولایی، 1391: 9-7) چرا که جمهوری‌های بالتیک (لیتوانی، لتونی و استونی) که در دوران استالین با اشغال نظامی به روسیه پیوستند و از اوایل دهه1990 نیز اعلام استقلال نمودند، هرگز در مجموعه اوراسیای مرکزی قرار نمی‌گیرند.

البته تعاریف و استنباط‌های متعددی وجود دارد و با این که در تعریف منطقه اوراسیای مرکزی و قلمرو و حدود آن اختلاف نظراتی وجود دارد، از این روی بیشتر دیدگاه‌ها، بر کشور روسیه، پنج کشور آسیای مرکزی و سه کشور قفقاز تأکید دارند. (Fairbanks, 2001: 2) با انقلاب 1917 و برپایی حکومت‌های کمونیستی در سراسر اوراسیای مرکزی، این منطقه در مسیر تحولاتی قرار گرفت و تصمیماتی توسط انقلابیون بلشویک اتخاذ شد، از جمله این که مناطق مسلمان نشین را از تاریخ وفرهنگ خود جدا ساختند و این گونه بود که استقرار سوسیالیسم، نه بر اساس دیدگاه‌های مارکس، که بر پایه ضرورت‌های انقلاب بلشویکی، پی گرفته شد. به وجود آمدن اتحاد شوروی با ایجاد دگرگونی‌های اساسی در اقتصاد، جامعه و فرهنگ در سراسر اوراسیای مرکزی همراه شد. ایجاد جمهوری‌های قومی در سراسر این منطقه، با برنامه ریزی‌های وسیع و همه جانبه برای شکل گرفتن«انسان شوروی» ادامه یافت، تا در جامعه سوسیالیستی مورد نظر بلشویک‌ها، تکامل همه جانبه فرد و جامعه تحقق یابد. بر این اساس تغییر نگرش‌ها، باورها، ارزش‌ها، زبان و خط مردم در سراسر اوراسیای مرکزی، با استفاده از همه امکانات و توانایی‌های حکومت کمونیستی دنبال شد. (کولایی، 1391: 13-12) پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در1991، اختلاف‌های ریشه دار تاریخی، فرهنگی و سرزمینی که به دلیل سیستم متمرکز و دیوان‌سالار کمونیسم امکان ظهور نیافته بود، سر برآورد و سبب شد در آسیای مرکزی و قفقاز، درگیری‌های متعددی آغاز شود. در این دوره، ظهور انقلاب‌های رنگی در برخی از کشورهای استقلال یافته نیز از مهم‌ترین تحولات منطقه اوراسیای مرکزی به شمار می‌آمد، زیرا از دید برخی تحلیل‌گران، فرصتی برای جمهوری‌های پیشین اتحاد شوروی به وجود آورد که به سوی اقتصادهای بازاری و تشکیل نظام‌های سیاسی دموکراتیک، انتقال یابند. ولی به علت تنوع فرهنگی، قومی، ادعاهای مرزی و پیوند‌های تاریخی که در بین کشورهای اوراسیای مرکزی وجود دارد، این روند تا حدی دشوار گشته است. در ابتدای فروپاشی اتحاد شوروی، نگرش یوروآتلانتیک گرایان حاکم بر سیاست خارجی این کشور، باعث غفلت روسیه از مناطق تحت سلطه سابق، از جمله اوراسیای مرکزی شد. این خلاء قدرت، همزمان با ورود سایر قدرت‌ها به منطقه به وقوع پیوست. اما جایگزینی نگرش اوراسیاگرایی به جای غرب‌گرایی در سیاست خارجی روسیه باعث توجه دوباره روسیه به حوزه اوراسیای مرکزی شد و این مناطق، از آن زمان در سیاست خارجی روسیه اهمیت بیشتری یافتند.

در حال حاضر، مشکلات زیادی از فقر اقتصادی تا منازعات قومی، مذهبی و سرزمینی و دخالت قدرت‌های جهانی و نبود ترتیبات فراگیر حل و فصل مشکلات، آینده این منطقه را در وضعیت مبهمی قرار داده که البته از یک سو برای حل مسائل و مشکلات اقتصادی، سیاسی و امنیتی منطقه اوراسیای مرکزی، شکل‌گیری ساختارها و ترتیبات گسترده و حضور و همکاری همه بازیگران ضروری است. (کرمی، 1386: 41-39) از سوی دیگر، حضور قدرت‌های جهانی در این منطقه، با سیاست اقتدار طلب و تمامیت خواه روسیه و نگاهی که در سال‌های اخیر به کشورهای شوروی سابق (خارج نزدیک) داشته، در تضاد می‌باشد. در سال‌های اخیر، مساله انرژی و ترانزیت آن، به یکی از مسائل جهانی تبدیل شده و بدین سبب است که مناطق دارای انرژی در همه جای جهان و از جمله در منطقه اوراسیای مرکزی، مورد توجه قدرت‌های بزرگ جهانی و منطقه‌ای مانند آمریکا، چین، اتحادیه اروپا و روسیه قرار گرفته‌اند. منطقه اوراسیای مرکزی به دلیل برخورداری از منابع مهم انرژی و همچنین کنترل بر مسیر ارتباطی شرق و غرب جهان، اهمیت ویژه‌ای دارد و سایر قدرت‌ها سعی دارند تا با تسلط بر منابع انرژی، معادلات منطقه را به گونه‌ای جهت‌دهی نمایند که با منافع خود سازگار باشد.

 

3. ژئوپلتیک و ظهور تفکر اوراسیاگرایی

  پیشینه واژه اوراسیاگرایی که از 1991در حوزه‌های روشنفکری و سیاسی پسا شوروی مطرح شد، به قرن نوزدهم باز می‌گردد. در واقع واژه اوراسیا خلق شد تا به کودکانی با والدین اروپایی-آسیایی اشاره داشته باشد، که بعدها در اشاره به وحدت زمین شناختی قاره کهن، مورد استفاده قرار گرفت. از این رو از همان آغاز، این کلمه به ترکیب، اتحاد و تلفیق میان دو موجود با حقیقتی ماهوی اروپا و/یا غرب، در یک سو و اوراسیا و/یا آسیا در سوی دیگر اشاره داشت که بعد‌ها در قالب ایدئواوژی اوراسیاگرایی ارائه شد. (لاروئل، 1388: 355) در واقع می‌توان از منظر ژئوپلتیک این‌گونه بیان کرد که روسیه، در پی ناکامی و شکست در جبهه غرب، با جذب آسیا شدن و گسترش مرزها در شرق، شیوه‌ای برای به چالش کشیدن محوریت غرب، در پی گرفت. ایدئولوژی اوراسیا گرایی اولیه در (1930-1920) بر پایه جریانات اندیشه غالب در روسیه از جمله: پان اسلاویسم یا اسلاوگرایی قرن نوزدهمی و آسیا‌گرایی اوایل قرن بیستم استوار بود. در اوایل دهه1960«نظریه قومیت»[4] توسط لئوگومیلف[5] مطرح شد. هر چند نظریات وی طرفداران بسیاری داشت اما، اوج بلند پروازی گومیلف در نوشته‌های سیاسی‌اش درباره اوراسیا، قابل مشاهده بود. وی در اکثر نوشته‌هایش، اوراسیا را با سرزمین شوروی برابر می‌داند و چندین ابر قوم را نیز بر می‌شمرد: روسی، استپی، مسلمان، اروپایی، بودایی، بیزانسی (مسیحیان قفقاز). اما معتقد است که دو ابر قوم روسی و استپی در سرزمین اتحاد شوروی سلطه دارند، زیرا آن‌ها تنها اقوامی هستند که برای‌شان اوراسیا، فقط سکونت‌گاه است، در حالی که سایر اقوام در مناطق تمدنی چندگانه مستقرند. نظریات وی، پیش فرض‌های اوراسیا گرایان را تصدیق می‌کند و تهدید مغولان را صرفا افسانه‌ای می‌داند که غرب به آن دامن زد تا توجه روس‌ها از دشمنان واقعی‌شان در جهان رومی- آلمانی، به خصوص اقوام ساکن در منطقه بالتیک، لهستان و سوئد امروز منحرف شود. نهایتا افکار گومیلف در قالب نظریه قومیت، با مضامینی چون، بیگانه هراسی، اختلاط هراسی و یهود ستیزی همراه بود که منتقدین بسیار داشت و حتی در روسیه افرادی بودند که به اتحاد ترک-اسلاو که وی مطرح نمود، انتقاد می‌کردند. اگر چه نظریه قومیت گومیلف را می توان به نوعی نواوراسیا گرایانه دانست اما در دهه1990 و پس از فروپاشی شوروی، اولین افکار نو اوراسیاگرایی در قالب نظریات«فلسفه تاریخ و احیای فرهنگ گرایی» الکساندر پانارین[6] بیان شد. او و همراهانش معتقد بودند که تغییر ایدئولوژی، کوچک شدن اتحاد شوروی را توجیه نمی‌کند. آنان که در حسرت اتحاد شوروی سابق بودند را می‌توان به نوعی نزدیک‌ترین نظریات و گروه به افکار نو اوراسیاگرایان دانست. به عبارتی اعتبار علمی نواوراسیا گرایی تا حدودی به مفهوم تمدن وابسته است. (لاروئل، 1388: 153-94)

 آخرین موج در مطالعه اوراسیاگرایی معاصر روسیه(نواوراسیاگرایی)، مباحث الکساندر دوگین است که هم دکترین و هم جنبش سیاسی است. از این لحاظ نظریه وی در شکل‌گیری نظریه اوراسیاگرایی، بسیار حائز اهمیت است که در اندیشه و تفکر وی، چندین گرایش فکری از جمله نظریه سیاسی با الهام از سنت‌گرایی، فلسفه مذهبی ارتدوکس، نظریه‌های آریا گرایانه و غرب‌گرایانه و مفاهیم ژئوپلتیک و اوراسیاگرایی را شامل می شود. بدین‌گونه در دهه1990، همه این ایدئولوژی‌ها به صورت همزمان در آثار دوگین نمود یافتند. دهه1990جریان‌های«ضد جهان گرایی2»در قالب نظریه‌های ژئوپلتیکی دوگین3 و اوراسیاگرایان، ظهور نمودند. در واقع ژئوپلتیک، رشته اصلی است که نظریات اوراسیاگرایی دوگین به آن استوار است. از نظر وی ژئوپلتیک، اساسا در خدمت دولتی است که در آن بسط می‌یابد، از این رو ژئوپلتیک روسیه فقط می‌تواند اوراسیاگرایانه باشد و تنها «نظریه ژئوپلتیک اوراسیاگرا» است که مسئول احیای جایگاه این کشور به عنوان قدرتی بزرگ است.[7]اوراسیاگرایان بر مبنای این نظریه، خواهان احیای اتحاد شوروی هستند و معتقدند که نبرد برای همگرایی فضای پس از شوروی، نبردی برای «کی‌یف» است. به عبارتی دیگر این دیدگاه توسعه طلب با مقالات و نوشته‌های ژیرینوفسکی1 همخوانی دارد که در کتاب آخرین حمله به سمت جنوب بیان می‌دارد«سربازان روسی، چکمه‌هایشان را در اقیانوس هند و دریای مدیترانه فرو خواهند برد.»(لاروئل، 1388: 205-191)

 

4. اوراسیای مرکزی در نظریه‌های ژئوپلتیکی

منطقه اوراسیا که کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز (اوراسیای مرکزی) در آن قرار گرفته‌اند، به دلیل برخورداری از منابع مهم انرژی و همچنین، کنترل بر مسیر ارتباطی شرق و غرب جهان اهمیت ویژه‌ای دارد. در گذشته سلطه اتحاد شوروی، فضای مانور چندانی برای ایالات متحده آمریکا باقی نمی‌گذاشت. اما اکنون بار دیگر رقابت‌های ژئوپلتیک در این منطقه، شدت پیدا کرده است.(عطایی و شیبانی،1390: 151-131) البته نظریات ژئوپلتیک مطرح شده در اوراسیا، بسیار پیش‌تر از فروپاشی شوروی و خلاء قدرت این کشور در حوزه اوراسیای مرکزی می‌باشد و در واقع می‌توان، قدمت این نظریات را، برابر با آغاز حاکمیت بلشویک‌ها (1917) در روسیه دانست.بیان این مطلب نشانگر این موضوع می‌باشد که نظریات ژئوپلتیک مطرح شده در اوراسیا، نه در دوران ضعف اتحاد جماهیر شوروی و توسط غرب (آمریکا)، بلکه نظریاتی بودند که برای سلطه در مقابل هجوم آلمان هیتلری بیان شدند، که البته با شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، برای مدتی از حساسیت اوراسیا کاسته شد. پس از آن و در طول دوران جنگ سرد، توجه نظریات ژئوپلتیک معطوف به اوراسیا بود، تا این که فروپاشی اتحاد شوروی و استقلال کشورهای حوزه اوراسیای مرکزی(آسیای مرکزی و قفقاز) فرصتی برای نفوذ غرب به این منطقه در قالب نظریات ژئوپلتیک به وجود آورد. عده‌ای از نظریه پردازان معتقدند که سیر تحول نظریاتی که در مورد پهنه‌های جغرافیایی در سیاست داخلی و بین‌الملل مطرح شده است، قدمتی بیش از یک قرن دارد. به عبارتی دیگر از زمانی که مکیندر، منطقه اوراسیا را برای سیادت بر جهان، حیاتی توصیف کرد و آن را قلب زمین نامید، بیش از یک صد سال می‌گذرد. اوراسیا نیز به عنوان منطقه‌ای استراتژیک در نظریات ژئوپلتیک مطرح بوده و از دوران جنگ سرد، تا کنون مورد اختلاف و درگیری قدرت‌های بزرگ باقی مانده است. این نظریات که در بدو امر، حالتی کاملا ژئوپلتیک داشت، اکنون در قرن بیست و یکم و با در نظر گرفتن رویکردهای فرهنگی و نقش فرهنگ در سیاست بین‌الملل، در دستور کار سایر قدرت‌ها نیز قرار گرفته که می‌توان، آن را سیر نظریات از، ژئوپلتیک به ژئوکالچر[8] نامید.(نادری، 1393: 123) به عبارت دیگر، شاهد دگرگونی نظریات سنتی ژئوپلتیک و گرایش آنها به سوی نظریات ژئوپلتیک مدرن بوده‌ایم که در آن، قدرت‌ها برای نفوذ به مناطق استراتژیک جهان، به دنبال نفوذ از طریق نظریات مدرن ژئوپلتیک می‌باشند.

 هارتلند امروزی نقش بسیار برجسته‌ای‌ در‌ ایجاد موقعیت استراتژیک و ژئوپلتیک قدرت‌های بزرگ جهانی و کشورهای پیرامون در سده بیست و یکم بازی می‌کند و ریشه